ولفگانگ آمادئوس موتسارت Wolfgang Amadeus Mozart

شروع موضوع توسط jigsaw ‏1/9/09 در انجمن مشاهیر موسیقی جهان

تاپیک ولفگانگ آمادئوس موتسارت Wolfgang Amadeus Mozart تالار مشاهیر موسیقی جهان در persian-music.org.

  1. jigsaw

    jigsaw عضو سایت هنرمند

    تاریخ عضویت:
    ‏28/7/09
    ارسال ها:
    287
    محل سکونت:
    SYNAESTHESIA
    امتیازات:
    +127 / 0 / -0
    نرم افزار:
    cubase, protools, reason
    ولفگانگ آمادئوس موتسارت Wolfgang Amadeus Mozart-300px-Wolfgang-amadeus-mozart_1.jpg

    بچه استثنائی

    تولد:اتریش,سالزبورگ 1756
    مرگ:اتریش,وین 1791


    آهنگساز اتریشی که در طول زندگی کو تاه خود شاهکار هایی همچون سمفونیهایش,اپراهای فلوت سحر آمیز(The magic flute) و دن ژووانی (Don giovani)و قطعاتی برای پیانو را خلق کرد.

    ولفگانگ آمادئوس موتسارت تا سه سالگی یک بچه معمولی بود.بعد از آن شروع کرد به بالا رفتن از صندلی و تقلید از پیانو زدن خواهر بزرگتر و با استعدادش,ماریا آنا.
    در چهار سالگی شروع کرد خودش به موسیقی ساختن و تدریس ویلن.او اصرار داشت که تمام کارهایش با موسیقی همراه باشد.پدرش میدید که موسیقی درس دادن به او سخت است,چون انگار که این بچه همه چیز را از قبل میدانست.وقتی پنج سالش بود,تا دیر وقت بیدار میماند ودر نور شمع موسیقی تمرین می کرد.

    سال بعد,موتسارت شش ساله به یک تور رفت و با کالاسکه تمام راه های پر دست انداز اروپایی را طی کرد.(موتسارت بعد از مسافرت هایش بالاخه یاد گرفت به پانزده زبان صحبت کند.)او برای خانواده سلطنتی,برای موسیقی دانان مشهور آنزمان,و همین طور در کافه ها موسیقی اجرا میکرد.هفت ساله بود که به ماری آنتوانت که بعد ها ملکه فرانسه شد پیشنهاد ازدواج داد.

    در هشت سالگی سمفونی مینوشت و در یازده سالگی اولین اپرای خود را ساخت.هنگام نوشتن موسیقی,موتسارت پیشبندی میبست تاجوهر روی لباسهایش نریزد.او کت های مخملی کوچک میپوشیدکه با نوارهای چین دار و گلدوزی طلا تزیین شده بود وشمشیر طلای کوچکی هم به کمرش بود.
    آن زمان او به پسر بچه ای شهرت داشت که در تمام اروپا بیش از همه بوسیده شده بود وامروز ما او را بزرگترین نابغه تاریخ موسیقی میدانیم.

    دوران کودکی موتسارت عجیب وسخت بود.او مرتب بیمار میشد,به طوری که دیگران دیگران نگران بودند که تا کی میتواند زنده بماند.بپه ای دوست داشتنی و مهربان بود و خیلی دوست داست که دیگران را خوشحال کند.موتسارت آنقدر باهوش بود کهنیازی به مدرسه رفتن نداشت و به همین دلیل پدرش در خانه به او درس هایی میداد.حساب را خیلی دوست داشت و برای همینرو میزی ها و کاغذ دیواری ها رابا اعداد پر میکرد.

    موتسات عاشق حیوانات بود.برای سگ خانوادگیشان که اسش بیمپرل(Bimperl) و از نژاد تریو بود,از تمام شهر های اروپا کارت تبریک میفرستاد.یک بار در لندن یک کنسرت را متوقف کردتا به دنبال گربه ای که به داخل سالون آمده بود برود.بعد ها در زندگی اش دو سگ دیگر به نامهای گوکرل و کاترل(Goukrel and katherl) یک ملخ دست آموز و چند نوع پرنده هم داشت.

    موتسارت در بچگی,با گونه های سرخ رنگ و چشمان براقش,بسیار جذاب بود.اما در بزرگسالی پوستش در اثر زخمهای آبله زرد شده بود و چشمان آبی رنگش پف کرده به نظر میرسید.او کوتاه قد ولاقر بود و سرش برای بدنش خیلی بزرگ به نظر میرسید.با این حال به ظاهر خودش اهمیت میداد,همیشه لباس های برازنده میپوشید و بیشتر از بقیه مردم به سلمانی میرفت.

    موتسارت عاشق آلویشا وبر(Aloysia weber)از خویشاوندان آهنگسازی به نام کارل ماریا فون وبر (Carl maria won weber)شد که دختر صاحب خانه اش بود.اما او به موتسارت جواب رد داد و موتسارت با خواهر آلویشا به نام کنستانز(Conatanze)ازدواج کرد.کنستانز از خیلی جهات مانند موتسارت بود:موسیقی را دوست داشت, زیاد جذاب نبود (موتسارت او را موش کوچولو صدا میکرد)و اهل شوخی بود.

    موسیقی تنها چیزی بود که موتسارت را سرحال نگه میداشت.او معمولا ساعت شش صبح بیدار میشد,تا ساعت نه موسیقی میساخت و تا ساعت یک بعد از ظهر درس میداد(گرچه درس دادن را دوست نداشت).بعد از آن به خانه یکی از کسانی میرفت که برایش موسیقی اجرا میکرد و آنجا ناهار میخورد و موسیقس مینواخت.
    بعد اگر کنسرتی در کار نبود,تا آخرشب مشغولساختن موسیقی میشد.او با چهار ساعت خواب در شبانه روز هم میتوانست دوام بیاورد.پزشکان میگفتند که موتسارت به تفریح بیشتر نیاز دارد.شاید به همین دلیل بود که او بالاخره یک میز بیلیارد خرید.

    او تقریبا از هر آهنگساز دیگر ی در تاریخ سریع تر موسیقی میساخت.گاهی اوقات که مجبور بود شب را بیدار بماند,کنستانز برایش قصه هایی از سیندرلا یا الائدین تعریف میکرد تا خوابش نبرد.بهترین ایده ها زمانی به ذهنش خطور میکردند که سرحال,تنها و فکرش آرام بود.او نوشته است:
    (آنقدر لذت بخش است که نمیتوان گفت.تمام این خلق کردن و ساختن در یک رویای خوب وشادی آوراتفاق می افتد.)
    او ایده هایش را وقت گپ زدن با دوستانش,هنگام بازی بیلیارد و حتی موقع غذا خوردن مینوشت(خوراک جگر و یک نوع خوراک کلم را خیلی دوست داشت).یک بار موقع وضع حمل همسرش,در حالی که یک دست او را گرفته بود,با دست دیگرش چندین قطعه موسیقی نوشت.

    یک روز موتسارت و همسرش در خانه مشغول رقصیدن بودند که ناگهان یک نفر سر رسید.موتسارت که هیچ بهبنه ای برای ای کار نداشت به آن شخص گفت که چون در خانه هیزم ندارند,سعی میکردند که خود را گرم نگه دارند.موتسارت بیش از در آودش پول خرج میکرد و همیشه بدهکار بود.قسمتی از این مشکل به این خاطر بود که اشراف زادگان به ازای موسیقی موتسارت به او پول نمی دادند و با هدیه کردن چیزهایی مانند ساعت مچی و انفیه دادن از او قدردانی میکردند.(نامه ای که او در آن تقاضای قرض کرده بود,حدود دو قرن بعد به صد برابر مبلغ درخواستی او فروخته شد.)

    بسیاری از مردم موتسارت را دوست نداشتند.به نضر آنها او بی ادب,بیتجربه و سهل انگار بود.یک نفر که او را به خوبی میشناخت گفته بود هیچوقت نشنیده موتسات جدی حرف بزند.او گاهی اوقات تحمل آدم های کم هوش تر از خودش رو نداشت.
    پدر موتسارت همیشه ار را نصیحت میکرد که چطور بید پولدار شود وبرای موفق شدن با چه کسانی ارتباط برقرار کند.با این حال موتسارت همیشه در پیدا کردن و نگه داشتن شغل مشکل داشت.یک بار بخاطر رفتار نا خوشایندش او را از دربار بیرون کردند.مردی که او را بیرون میکرد به او میگفت:در از این طرفه,من دیگه با چنین آدم پستی کار ندارم.

    موتسارت همیشه از اشباح وصدا های بلند میترسید و خرافاتی هم بود.برای همین وقتی که یک شب غریبه ای قد بلند و مرموز به خانه اش آمد,وحشت زده شد.غریبه که سرتاپا خاکستری پوشیده بود از او خواست تا برایش یک ریکویم(مراسم عزاداری)بسازد.
    آن غریبه هیچوقت امش را به موتسارت نگفت,ولی مرتب به او میگفت که باید زودتر کارش را تمام کند.موتسارت که ترسیده بود وبه نوعی هم متمئن شده بود که دارد موسیقی مراسم تدفین خودش را مینویسد,با هیجان تمام کار میکرد.در نهایت معلوم شد که غریبه از طرف یک کنت فرستاده شده بوده است.این کنت عجیب و غریب عادت داشت به آهنگ سازان مشهور سفرش ساخت موسیقی بدهد و در مجالس خصوصی آن ها را عنوان موسیقی خودش جا بزند.
    اما تا آن زمان موتسارت در اثر نا رسایی کلیه و سوء تغذیه از دنیا رفته بود.

    موتسارت چهارده سال از عمر کو تاهش رادر مسافرت گذراند وهیچ وقت احساس سلامتی نکرد.او فقط سی و پنج سال زندگی کرد.بعضی ها میگفتند ترس از آن مرد غریبه مرگه او را جلو انداخت.نمایش ها,اپراها و فیلم هایی هم با این مضمون ساخته شده استکه آهنگ سازی رقیب به نام آنتونیو سالیری او را مسموم کرده است.اما هیچ کس از درستی این شایعه اطمینان ندارد.

    موتسارت در اوج کارش از هر کنسرت به اندازه در آمد یک سال پدرش پول در می آورد. با این حال موقع مرگش چیز زیادی نداشت.او شش کت (پنج کت به رنگ قرمر که رنگ مورد علاقه اش بود ویک کت سفید برای دربار),سه قشق نقره و 346 کتاب باقی مانه بود,به اضافه گرانترین دارایی هایش که یک پیانو گردویی رنگ و یک میز بیلیارد بودند.

    موتسارت از یکی از آوازخوان ها خواسه بود که در اپرای دون ژووانی جیغ بکشد,اما اصلا از جیغ کشیدن او راضی نبود.بالاخره یک روز مخفیانه بالا سر این زن زفت و یک دفعه او را غافلگیر کرد.اینجا بود که دقیقا همان طور که موتسارت میخواست جیغ کشید.
    یکی از معروف ترین و شادترین ساخته های موتسارت سرناد زهی (string serenade)آهنگ وچک شب (A little night muisic )است که دو ماه بهد از مرگ پدرش و زمانی که خودش یک بیماری سخت را پشت سر میگذاشت نوشته است.

    کنسرتو پیانوی شماره 21 موتسارت امروزه به اسم الویرا مادیگان(Elivira madigan)مشهور شده اند.
    الویرا مادیگان یک فیلم قرن بیستمی است که موسیقی اصلی آن را همین کنسرتو تشکیل میدهد.
    آثار موتسارت امروزه بیشتر از آثار هر آهنگساز دیگری به فروش میرسند.
    اجرا کردن تمام ساخته های موتسارت روی هم رفته 202 ساعت طول میکشد.
     
    • خوشم اومد خوشم اومد x 3
  2. hades13

    hades13

    تاریخ عضویت:
    ‏25/2/14
    ارسال ها:
    1
    جنسیت:
    زن
    امتیازات:
    +0 / 0 / -0
    فکر می کنم از کتاب درک و دریافت موسیقی مال آقای راجر کیمی ین بود؛نه؟