آخرین ارسال‌ها

همه‌ی دو بیتی‌های من!

  • شروع کننده موضوع Orion
  • تاریخ شروع

Orion

Astronaut
16/4/09
17
40
Alpha Orionis
من شعر گفتن رو از خیلی وقت پیش زمانی که 16 ساله بودم شروع کردم. البته هیچ وقت این استعدادم رو جدی نگرفتم و احتمالاً دیگه شعری نمیگم. ولی توی این سه ماه اخیر به دلیل مسائل روحی‌ای که برام پیش اومده بود، قریحه‌ی شاعریم به حد اعلاء رسیده بود که حاصلش چند غزل و قصیده و دو بیتی بود که دو بیتی‌هامو اینجا برای شما به اشتراک میذارم (ضمناً من هیچی از عروض نمیدونم و اوزان تمامی دوبیتی‌هام من‌درآوردی هستند و پر هستند از ایراد بابت این موضوع من رو میبخشید):

باده:
از بــاده‌ی تلخت قدحی بیش نماند
تا لحظه‌ی هجرتت دمی بیش نماند
چون عمر گرانت همه در محنت و رنج
مِی‌نوش، بجز آن که رهی بیش نماند

----------------------------------
مستی:
شرابم تلخ و هم این روزگارم
تو گویی از همه عالَم شکارم!
ولی شاکی نیم از باده‌ی ناب
ز مستی‌ها دوصد ناگفته دارم

----------------------------------
لعل لب:
ای لعل لبت چو از شکر شیرین‌تر
آن بوسه زتو ز هر عسل نوشین‌تر
رفتی و همه حلاوتت خاطره شد
از تلخی آن، این دل من چرکین‌تر

-----------------------------------
قلب‌ها:
چون تو را در بر بگیرم، آتشی بر پا شود
وین تهی بطن یمینم، آن دلت مأوا شود
من همی از کف بدادم این یکی قلبم عنان
وامصیبت سینه‌ام، چون صاحب دل‌ها شود

-----------------------------------
آغوش:
مرا تاب و توان زندگی نیست
که این ذلت کم از آن مردگی نیست
چگونه من تو را آغوش گیرم؟
همو عشقم بجز شرمندگی نیست

-----------------------------------
عشق نقد:
مرا تا زنده هستم دوست میدار
بشو چون مرحمی بر این دل زار
که چون مُردم، عزا بیهوده باشد
نوازش کِی بفهمد خاک؟ زنهار!

-----------------------------------
فردا:
شبانگاهان به خود گویم که فردا من فراموشت کنم
آتشی بر قلب من افروختی، شاید که خاموشت کنم
چون که فردا هم بیامد، عشقت از یادم نرفت
همچنان در حسرت یک بوسه‌ای کز آن لب نوشت کنم


-----------------------------------
چهارشنبه سوری:
آتش و هیزم چرا امشب مرا کارا نیست
صورتم زرد و رخم سرخی او دارا نیست
باده‌ای نوشم و یادت چو شرر بر جانم
هیچ آتش، هُرم یادت را چرا همتا نیست



-----------------------------------
زانوی غم:
دیشب این سینه بسی آغوش گرمت را طلب کرد
وین دل شیدای من از گرمی عشق تو تب کرد
چون که جز زانوی غم چیزی در آغوشم نیامد
پاره کردم دل، که این بار گران را او سبب کرد

-----------------------------------
درد عشق:
عشـق و بیمـاری چـه زیبا پیـرو یکدیگرند
هـر دو لبخـند لبانـت را به یـغمـا مـی‌برند
چون به وقت آمدن، هر دو زیاد و کوه کوه
هم به هنگام شدن، آرام و مومو می‌روند



-----------------------------------
کوه:
آن زمان کز عشـق تو آواره‌ی کوهی شدم
این دلم در جوشش و سر در گریبان خودم
من ندانستم که پــای کــوه من منزل کنی
ای دریغا! کاش من یک صخره یا رودش بُدم

------------------------------------
صیاد:
من ندانستم که صیدم یا که آن صیادِ تو
چون که از تـو در فرار و این دلم معتاد تو
گر برم باشی معذب، گر نباشی بی قرار
این تـن و روحـم هلاک از دیده‌ی جلاد تو
 

صفحه ما در اینستاگرام

بالا