نازنين من خداحافظ...

شروع موضوع توسط delneshin ‏8/1/12 در انجمن اشعار کاربران

تاپیک نازنين من خداحافظ... تالار اشعار کاربران در persian-music.org.

  1. delneshin

    delneshin عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏29/12/11
    ارسال ها:
    15
    محل سکونت:
    شیراز
    امتیازات:
    +60 / 0 / -0
    نرم افزار:
    سلام من به دلداري كه آسان دل ز كف داد
    نمي دانم كه اين نامه به دستت مي رسد يا نه
    نمي دانم كه امشب بعد از اين نامه
    چگونه چشم در چشمت بگويم:
    نازنين من خداحافظ
    ببين بگذار ا اول، همينجا رك بگويم حرف دل را
    چون كه مي دانم تو غير از من كسي را دوست ميداري
    ولي خوب، از نگاه آشناي من
    خجالت مي كشي و ساكت و خاموش در ظاهر
    به يادش دلخوشي در دل
    و من چنديست از راز دل تو با خبر گشتم
    به رويت هم نياوردم كه شايد بگذري از او
    وليكن غير ممكن بود
    ببين شايد همان ديدار اول كه
    تو را با يار دوران دبستانم
    ز روي سادگي ها آشنا كردم خطا كردم
    چه خشك و ساده با او دست دادي
    ندانستم كه چندي بعد شبها را به ياد او
    وليكن در كنار من به بالين سر گذاري

    من از روزي كه ساعتها ...
    حواست جاي ديگر بود و گلدان را براي بار پنجم آب دادي
    دلت را زير و رو ديدم
    همان روزي كه حافظ را قسم دادي
    گشودي بعد ديوانش
    و اين شد شاهد فالت:
    "مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد"
    و يا روزي كه من هر چه صدايت مي زدم هرگز نفهميدي
    و يا عصري كه زير لب
    به خود دشنام مي دادي و نفرين مي فرستادي
    دلت را مال او ديدم

    شبي كه سخت دنبال نشان از او تمام عكس هاي خدمتم را
    زير و رو كردي
    و يا با صد بهانه نام او را در ميان خاطراتم جستجو كردي
    همان صبحي كه چندين بار به آهنگ نميداني تمناي دلم را گوش كردي
    دلت را عاشقش ديدم
    و شايد هم غروبي كه
    به درب خانه او زل زدي و سيل اشك از چشمهايت ريخت
    و من خود را به ناداني زدم يعني نفهميدم
    اصلا همان روزي كه ساعتها خودت را با كتاب بچه ها مشغول كردي

    همان روزي كه تكيه بر درخت سرو كوچه داده بود و با كسي
    آهسته مي خنديد
    نديدي تو ولي من خوب مي ديدم
    كه با چشمان پر حسرت به دنبال نگاهش مي دويدي

    سه روز پيش هم وقتي كه نامش را شنيدي
    سبد از دستت افتاد و تمام ميوه ها پخش زمين شد
    دو روز پيش هم وقتي تو با همسايه از پژمردن
    گلهاي ياس كوچه مي گفتي
    همين كه چشمت او را ديد چه بي رحمانه خنديدي
    و اصلا خوب همين ديروز بعد از ظهر
    چنان محوش شدي كه باز پايت
    پشت سنگي رفت و افتادي

    بله من خوب فهميدم كه او
    در قلب تو جايي فراتر از من و احساس من دارد
    و اما تو خجالت مي كشي از چشمهاي من
    و خوب، از اين ترحمهاي بيجا سخت بيزارم
    ببين ديشب،مرا با نام او خواندي
    نفهميدي و خنديدي
    ولي از چشمهايت باز هزاران راز مي باريد
    هزاران خواهش و ترديد
    كه من خواندم كه من ديدم
    همين امروز هم او را ز عشقت با خبر كردم
    و صد افسوس او گفت دلش جايي دگر بند است

    و حالا ....
    نازنين من خداحافظ...



    ‍ مرجان علیشاهی
     
    • خوشم اومد خوشم اومد x 2
بارگذاری...