مستی

daghebabak

ترانه سرا
هنرمند
ای که یادت آشنای روزگار رفته است
ای که نامت بر لبانم همچو در آکنده است
ای که عشقت میزند بر چنگ یادم قطعه ای
می روم بایاد تو تا بیکران من مست مست
تشنه لعل لبت بوده و هست لبهای من
قمری عشق دلم را دست تو بر دام بست
از تو و یاد نگاهت روزگارم بی غم است
کز فراغت ساقیا سبوی میخانه شکست
از نوای خوش تو بلبل زار دم سر داد
که من آن بلبلم ای گل که به عشقت دل بست
ای غزال عاشق ای مرحم تنهائی من
از نگاهت قفل این دل بی کلیدی بشکست
از لوند راه و رسمت می خرامد کبک عشق
کز نوای ساز تو ناز نگاهم سرمست
از بهار عاشقی می خواند این خسته راه
که بهار دل امید از تبار عاشقان بوده و هست