عشق یک دروغ

daghebabak

ترانه سرا
هنرمند
وقتی که شب آزورده شد از درد جانسوز مهش
در هم شکست و تیره شد از غصه ها و ماتمش

آن دم که پروانه بسوخت از شمع در حال سقوط
نای دلش دلخون بگشت از گریه های آخرش

آن لحظه که سودای عشق دل را به درگاهش کشید
دل را بسوزاند از غمش با شعله های آتشش

آن دم که دل پرواز کرد بر بال خوش فام خیال
نا گفته شعر عاشقی شد محمل روز وشبش

آن لحظه که قیص از جنون عاشق شد و صحرانشین
لیلی به بزم عاشقان در قصر و یاران در برش

شاید که فرهاد از غرور تیشه به کوهی میزند
آن لحظه که شیرین به قصر خسرو رفیق و همسرش

آن لحظه که عاشق مست میخانه را در هم کشید
حکما ندانسته که عشق مثل خیالیست در سرش

آخر بگوئید ای فلک این درد جان فرسا چه بود
خنجر شد و قلب امید طعمه شد و غم یاورش