روئیا

6/11/09
696
26
0
مریخ
روئیا

سلام دوستان این ترانه رو تازه گفتم یهو اومد گفتم تا از دست در نرفته رویه یه کاغذ یادداشتش کنم
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم

یک روزه سرد پاییز
تویه اون کوچه ی خیس
بارون نم نم می بایرد
دلم از غم مینالید
می خواستی بری از اینجا
بزاری من و تنها
داری کم کم دور میشی
دلم از غم کم میشی
اب میشی و کم میشی
شب میشی و غم میشی
گذشت و رفت اون روزا
موندی هنوز تو غمها
ای دل تک و تنها
هنوزم تویه روئیا
میبینیش؟ماه تو تو شبها
روزی انگار نداری
میمیری و میباری
می نالی و بی یاری
از گریه و از قصه
روز و شبی نداری
با اینکه تویه غصه
روزه خوشی نداری
اما بازم با امید
لحظه رو میشماری
تا یه روزی دوباره
بگی که اون و داری
 
من خودم ترانه سرا نيستم ولي خوب بعضي وقتا يه چيزايي ميگم(امضام از سروده هامه)
از قافيه كه بگذريم مثلا توي بيت
می خواستی بری از اینجا
بزاری من و تنها​
اصلا وزن نداره،ميشه اين جوري گفت:خواستي بري از اينجا بذاريم تك و تنها
يا
داری کم کم دور میشی
دلم از غم کم میشی​
نه وزن داره نه قافيه.موفق باشي:smile (20):