حقیقت سیاه

daghebabak

ترانه سرا
هنرمند
سنگی از حقیقت تلخ دنیا


شیشه ی خاطرات تل انبار شده ام را شکست


به خود آمدم ناگاه


من مردی هستم زمینی


از تبار انسانی عاری از تکامل


شکوه قوس قزح رویا در آسمان نیمه ابری خیالم


از ییلاق ذهنم


کوچی کرد آگاه


و من با سرمای حقیقت هم آغوش


سرخی هیمه در شب


گرمی لهیب سوزانش


آنها نیز سرمای تنم را پالایش نکردند


فقان درد وجودی ام از بودن


بودنی بی مقصد


در این گرداب خنجر پوش


تدائی بخش مسلخ ها


که تن پوش من از رویاست


تنم مسخ و لبم خندان


تمام فکر من شهوت


نیازم قوت لایموت


این منم که محتاجم


پر از وجودم قی از این احتیاجات انسانی


بر سر انگشتان این حقیقت پوچ


عقیق انگشتری دروغ روح


روحی پاک از تجلی اوج گناه


و این تن زمینی در کشش


همچون آهنی محو


محو یک آنربای قدر


من مست لایعقل از شراب خیالاتم


لبریز از حس دنیه برتری از فلک


ولی دریغا


که پست ترم از کالبد حیوانی باد کرده


که غرایضش پاکباخته حقیقتیست حیوا نگون


نجوای من با خودم


من در تکاپوی افکاری دروغ و راست


من آن دیوانه ام؟


دیوانه ای اسیر بن بست جنون؟


جنون آتشبار کوه تنهایی


نمی دانم


حقیقت طناب داریست بر گلوی رویا


رویا:


قربانی آمال وحشی فکر من


خونبار نبرد عقل و کین


کین از حقیقت


که من اینم که نیستم


آری من هیچ جز این نیستم


ولی در رویا والائیم خوش مقام


من بر دم تیغه پرتگاه دره ژرف حقیقت


و لحظه ای لغزش کلوخی بی جان


بر زیر گام سستم از آگاهی


من محکومم


غرق در دریای دنیای سیاه


حبس ابد،معدوم حقیقت