جبر زمان

daghebabak

ترانه سرا
هنرمند
روزی به اجبار زمان تبعیدی دنیا شدم


در فکر من بحدی زجور من مجرمی تنها شدم


در سینه ام بغضی ز کین چون قطره دریا شدم


قزبانی یک حس شوم من راهی فردا شدم



فواره آمال من در حوض قلبم پر خروش


سوزانده ام سان تموز دیگر نمانده عقل وهوش



در طفلی پر تاب من هر آرزو دری گران


روزی طبیب حاذقی بی غصه از یک لغمه نان


روزی دگر داروغه ای منجی دنیا و زمان


هر روز من فکری دگر من من غافل از درد نهان



عمرم شتابان در گریز هر آرزویم در فرار


طفلی من بگذشته و اینک جوانم بی قرار



در فکر من تشویش محض هر لحظه ام شهوت است


تصویر آمالم کدر بلوغ من در رخوت است


در آخرش لذت نبود در اوج لذت نفرت است


ما در پی آن میدویم دوری ز آن یک ثروت است



این مسلخ شهوت ربود روز و شبم دیوانه خو


دیگر جوانیم گذشت معقولم و میخانه خو



در روزگار عقل و هوش من ماندم و حسی غریب


دریای قلبم پر خروش امواج دریا پر نهیب


آمال من دیگر گم است در روزگار بد نشیب


باید به خود آیم دگر شاید که این باشد نسیب



ارابه عمر گران هر لحظه می راند زمان


دیگر شدم پیر و نحیف رو به زوالی بی نشان



پیری زمان دیگری آمال من در خاطرم


پس آرزوهایم چه شد جز خنده های غافلم


دیگر ز دنیایم چه ماند جز لحظه های باطلم


هر خاطره برگی ز عمر این برگ آخر قاتلم



در روز پایان و سفر یک جور و تبعیدی دگر


من میروم بی میل خود من راهیم آسیمه سر