با تو بودم لیکن...

sparrow

مدیر تالار شعر و ترانه
تیم مدیریت
مدیر تالار
12/8/09
593
2,595
93
شیراز
با تو بودم لیکن...
روح ترسان ز تن غمزده دوری می کرد
با تو می ترسیدم عشق در کوچۀ متروک دلم لانه کند
یا که یادت را باز در دل خاطره ها زنده کند.

بی تو اما هر شب...
می نشینم به سر گور خیال
شاید از مدفن خود یاد کنی و من آنجا باشم
بی تو در تنهایی، زیر رگبار ندامت هر روز
به تو می اندیشم

با تو بودم روزی،
عطر پیراهن تو در هوای نفسم جاری بود
هر کجا قاصدکی می رقصید بوسۀ عشق تو را می آورد
با تو بودم لیکن...
در سکوت شب خود سرگردان.
چشم در راه زمانی که بلرزد اشکی گوشۀ چشمانت
چشم در راه کلامی واهی که نگفتی هرگز: "دوستت می دارم"

عشق از شهر وجودت کوچید
دشت سرسبز نگاهت خشکید.
سیل ویرانگر عمر... هیچ جز یاد تو بر جا نگذاشت

بی تو و با یادت
همچو باران که سبک می بارد
سر به خاک قدمت می سایم
خاک را می بوسم من تن سرد تو را می بوسم
حاصل عشق نهانم اکنون
قطره اشکیست که بر خاک رهت می ریزم.

 
آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران:
  • تشکر
واکنش‌ها: 1 نفر

sparrow

مدیر تالار شعر و ترانه
تیم مدیریت
مدیر تالار
12/8/09
593
2,595
93
شیراز
سلام به همگی و ممنون که به من لطف داشتین
امیدوارم غمی که وقت نوشتن این شعر تو دلم نشسته بودو به شما منتقل نکرده باشم.