ابوسعید ابوالخیر

شروع موضوع توسط mo-hammad ‏20/4/13 در انجمن شاعران و اشعار کهن

تاپیک ابوسعید ابوالخیر تالار شاعران و اشعار کهن در persian-music.org.

  1. mo-hammad

    mo-hammad عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏10/8/11
    ارسال ها:
    984
    محل سکونت:
    فعلا روي زمين بعدا زيرِ زمين
    امتیازات:
    +569 / 0 / -1
    نرم افزار:
    adobeaudition
    راتشو بگم تازه با اين شخصيت آشنا شدم و چندين رباعي از ايشون خوندم واقعا منو مجذوب خودش كرد اين هم يك سري از رباعيات ايشون كه واقعا ناب و زيبا هست:

    در کعبه اگر دل سوزي غير است تو را
    . طاعت همه فسق و کعبه دير است تو را
    . ور دل به خدا و ساکن ميکده اي
    . مي نوش که عاقبت به خير است تو را

    . وصل تو کجا و من مهجور کجا
    . دردانه کجا، حوصله مور کجا
    . هر چند ز سوختن ندارم باکي
    . پروانه کجا و آتش طور کجا

    . يا رب مکن از لطف پريشان ما را
    . هر چند که هست جرم و عصيان ما را
    . ذات تو غني بوده و ما محتاجيم
    . محتاج به غير خود مگردان ما را

    . گر بر در دير مي نشاني ما را
    . گر در ره کعبه ميدواني ما را
    . اينها همگي لازمه هستي ماست
    . خوش آنکه ز خويش وا رهاني ما را

    . تا چند کِشم غصه هر نا کس را
    . وز خست خود خاک شوم هر کس را
    . کارم به دعا چو بر نمي آيد راست
    . دادم سه طلاق اين فلک اطلس را

    . يا رب به محمد و علي و زهرا
    . يا رب به حسين و حسن و آل عبا
    . کز لطف بر آر حاجتم در دو سرا
    . بي منت خلق يا علي الا علا

    . در ديده به جاي خواب آب است مرا
    . زيرا که بديدنت شتاب است مرا
    . گويند به خواب، تا به خوابش بيني
    . اي بي خبران چه جاي خواب است مرا

    . آن رشته که قوت روان است مرا
    . آرامش جان ناتوان است مرا
    . بر لب چو کشي جان کُشدم از پي آن
    . پيوند چو با رشته جان است مرا

    . هر گاه که بيني دو سه سر گردان را
    . عيب ره مردان نتوان کرد آن را
    . تقليد دو سه مقلد بي معني
    . بد نام کند ره جوانمردان را

    . بازآ بازآ، هر آنچه هستي بازآ
    . گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ
    . اين درگه ما درگه نوميدي نيست
    . صد بار اگر توبه شکستي بازآ

    . اي دلبر ما مباش بي دل بر ما
    . يک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
    . نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
    . يا دل بر ما فِرِست يا دلبر ما

    . کارم همه ناله و خروش است امشب
    . ني صبر پديد است و نه هوش است امشب
    . دوشم خوش بود ساعتي پنداري
    . کفاره خوش دلي دوش است امشب

    . از چرخ فلک گردش يکسان مطلب
    . وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
    . روزي پنج در جهان خواهي بود
    . آزار دل هيچ مسلماني مطلب

    . بي طاعت حق بهشت و رضوان مطلب
    . بي خاتم دين ملک سليمان مطلب
    . گر منزلت هر دو جهان ميخواهي
    . آزار دل هيچ مسلماني مطلب

    . مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
    . ديوانه عشق تو سر از پا نشناخت
    . هر کس به تو ره يافت ز خود گم گرديد
    . آنکس که تو را شناخت خود را نشناخت

    . آن روز که آتش محبت افروخت
    . عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
    . از جانب دوست سر زد اين سوز و گداز
    . تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

    . ديشب که دلم ز تاب هجران ميسوخت
    . اشکم همه در ديده گريان ميسوخت
    . ميسوختم آن چنان که غير از دل تو
    . بر من دل کافر و مسلمان ميسوخت

    . عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت
    . عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت
    . زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت
    . جز ديده که هر چه داشت بر پايم ريخت

    . عشق آمد و خاک محنتم بر سر ريخت
    . زان برق بلا به خرمنم اخگر ريخت
    . خون در دل و ريشه تنم سوخت چنان
    . کز ديده به جاي اشک خاکستر ريخت

    . آن يار که عهد دوستداري بشکست
    . ميرفت و منش گرفته دامن در دست
    . مي گفت دگر باره به خوابم بيني
    . پنداشت که بعد از او مرا خوابي هست

    . از بار گنه شد تن مسکينم پست
    . يا رب چه شود اگر مرا گيري دست
    . گر در عملم آنچه تو را شايد نيست
    . اندر کرمت آنچه مرا بايد هست

    . يا رب غم آنچه غير تو در دل ماست
    . بردار که بي حاصلي از حاصل ماست
    . الحمد که چون تو رهنمايي داريم
    . کز گمشدگانيم که غم منزل ماست

    . ياد تو شب و روز قرين دل ماست
    . سوداي دلت گوشه نشين دل ماست
    . از حلقه بندگيت بيرون نرود
    . تا نقش حيات در نگين دل ماست

    . آن آتش سوزنده که عشقش لقب است
    . در پيکر کفر و دين چون سوزنده تب است
    . ايمان دگر و کيش محبت دگر است
    . پيغمر عشق نه عجم نه عرب است

    . نا کاميم اي دوست ز خودکامي توست
    . وين سوختگي هاي من از خامي توست
    . مگذار که در عشق تو رسوا گردم
    . رسوايي من باعث بد نامي توست

    . اي خالق خلق رهنمايي بفرست
    . بر بنده بي نوا نوايي بفرست
    . کار من بيچاره گره در گره هست
    . رحمي بکن و گره گشايي بفرست

    . سرمايه عمر آدمي يک نفس است
    . آن يک نفس از براي يک هم نفس است
    . با هم نفسي گر نفسي بنشيني
    . مجموع حيوت عمر آن يک نفس است

    گفتي که فلان ز ياد ما خاموش است
    . از باده عشق ديگري مدهوش است
    . شرمت بادا، هنوز خاک در تو
    . از گرمي خون دل من در جوش است

    . دردي که ز من جان بستاند اين است
    . عشقي که کسش چاره نداند اين است
    . چشمي که هميشه خون فشاند اين است
    . آن شب که به روزم نرساند اين است

    . ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
    . درد تو به جان خسته داريم اي دوست
    . گفتي که به دل شکستگان نزديکم
    . ما نيز دل شکسته داريم اي دوست

    . عارف که ز سر معرفت آگاه است
    . بيخود ز خود است و با خدا همراه است
    . نفي خود و اثبات وجود حق کن
    . اين معني لا اله الا الله است

    . تا در نرسد وعده هر کار که هست
    . سودي ندهد ياري هر يار که هست
    . تا زحمت سرماي زمستان نکشد
    . پر گل نشود دامن هر خار که هست

    . پرسيد ز من کسي که معشوق تو کيست
    . گفتم که فلان کس است مقصود تو چيست
    . بنشست و به هاي هاي بر من بگريست
    . کز دست چنان کسي تو چون خواهي زيست

    . جسمم همه اشک گشت و چشمم بگريست
    . در عشق تو بي جسم همي بايد زيست
    . از من اثري نماند اين عشق ز چيست
    . چون من همه معشوق شدم عاشق کيست

    . ديروز که چشم تو به من در نگريست
    . خلقي به هزار ديده بر من بگريست
    . هر روز، هزار بار در عشق توام
    . مي بايد مرد و باز مي بايد زيست

    . در سينه کسي که راز پنهانش نيست
    . چون زنده نماند او ولي جانش نيست
    . رو درد طلب که علتت بي دردي است
    . دردي است که هيچگونه درمانش نيست

    . در کشور عشق جاي آسايش نيست
    . آنجا همه کاهش است، افزايش نيست
    . بي درد و الم توقع درمان نيست
    . بي جرم و گنه اميد بخشايش نيست

    . گفتار نکو دارم و کردارم نيست
    . از گفت نکوي بي عمل عارم نيست
    . دشوار بود کردن و گفتن آسان
    . آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست

    . خواهي چو خليل کعبه بنياد کني
    . و آنرا به نماز و طاعت آباد کني
    . روزي دو هزار بنده آزاد کني
    . به زان نبود که خاطري شاد کني

    . از اهل زمانه عار ميبايد داشت
    . وز صحبتشان کنار ميبايد داشت
    . از پيش کسي کار کسي نگشايد
    . اميد به کردگار ميبايد داشت

    . افسوس که ايام جواني بگذشت
    . دوران نشاط و کامراني بگذشت
    . تشنه به کنار جوي چندان خفتم
    . کز جوي من آب زندگاني بگذشت

    . دل گر چه درين باديه بسيار شتافت
    . يک موي ندانست و بسي موي شکافت
    . گر چه ز دلم هزار خورشيد بتافت
    . آخر به کمال ذره اي راه نيافت

    . آني که ز جانم آرزوي تو نرفت
    . از دل هوس روي نکوي تو نرفت
    . از کوي تو هر که رفت دل را بگذاشت
    . کس با دل خويشتن ز کوي تو نرفت

    . آن دل که تو ديده اي، ز غم خون شد و رفت
    . وز ديده ي خون گرفته بيرون شد و رفت
    . روزي به هواي عشق، سيري مي کرد
    . ليلي صفتي بديد و مجنون شد و رفت

    . اي قبله هر که مقبل آمد کويت
    . روي دل مقبلان عالم سويت
    . امروز کسي کز تو بگرداند روي
    . فردا به کدام روي بيند رويت

    . گفتم چشمت گفت که بر مست مپيچ
    . گفتم دهنت گفت منه دل بر هيچ
    . گفتم زلفت گفت پراکنده مگوي
    . باز آوردي حکايتي پيچا پيچ

    . با علم اگر عمل برابر گردد
    . کام دو جهان تو را ميسر گردد
    . مغرور مشو به خود که خواندي ورقي
    . زان روز حذر کن که ورق بر گردد

    . دل صافي کن که حق به دل مي نگرد
    . دل هاي پراکنده به يک جو نخرد
    . زاهد که کند صاف، دل از بهر خدا
    . گويي ز همه مردم عالم ببرد

    . من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
    . احسان تو را شمار نتوانم کرد
    . گر بر تن من زفان شود هر مويي
    . يک شکر تو از هزار نتوان کرد

    . از واقعه اي تو را خبر خواهم کرد
    . و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
    . با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
    . با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

    . خرم دل آن که از ستم آه نکرد
    . کس را ز درون خويش آگاه نکرد
    . چون شمع ز سوز دل سرا پا بگداخت
    . وز دامن شعله دست کوتاه نکرد

    . دل خسته و سينه چاک مي بايد شد
    . وز هستي خويش پاک مي بايد شد
    . آن به که به خود پاک شويم اول کار
    . چون آخر کار خاک مي بايد شد

    . از شبنم عشق خاک آدم گل شد
    . شوري برخاست فتنه اي حاصل شد
    . سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
    . يک قطره خون چکيد و نامش دل شد

    . تا ول وله ي عشق تو در گوشم شد
    . عقل و خرد و هوش فراموشم شد
    . تا يک ورق از عشق تو از بر کردم
    . سيصد ورق از علم فراموشم شد

    . کي حال فتاده هرزه گردي داند
    . بي درد کجا لذت دردي داند
    . نامرد به چيزي نخرد مردان را
    . مردي بايد که قدر مردي داند

    . يارم همه نيش بر سر نيش زند
    . گويم که مزن ستيزه را بيش زند
    . چون در دل من مقام دارد شب و روز
    . ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند

    . خواهي که خدا کار نکو با تو کند
    . ارواح ملايک همه رو با تو کند
    . يا هر چه رضاي او در آن است بکن
    . يا راضي شو، هر آنچه او با تو کند

    . شب خيز که عاشقان به شب راز کنند
    . گرد در و بام دوست پرواز کنند
    . هر جا که دري بود به شب بربندند
    . الا در عاشقان که شب باز کنند

    . دشمن چو به ما در نگرد بد بيند
    . عيبي که بر ماست يکي صد بيند
    . ما آينه ايم، هر که در ما نگرد
    . هر نيک و بدي که بيند از خود بيند

    . تا ترک علايق و عوايق نکني
    . يک سجده ي شايسته ي لايق نکني
    . حقا که ز دام لات و عزي نرهي
    . تا ترک خود و جمله خلايق نکني

    . آن روز که بنده آوريدي به وجود
    . ميدانستي که بنده چون خواهد بود
    . يا رب تو گناه بنده بر بنده مگير
    . کين بنده همين کند که تقدير تو بود

    . عاشق به يقين دان که مسلمان نبود
    . در مذهب عشق کفر و ايمان نبود
    . در عشق، دل و عقل و تن و جان نبود
    . هر کس که چنين باشد نادان نبود

    . در دل چو کجيست روي بر خاک چه سود
    . چون زهر به دل رسيد ترياک چه سود
    . تو ظاهر خود به جامه آراسته اي
    . دلهاي پليد و جامعه پاک چه سود

    . در دل همه شرک و روي بر خاک چه سود
    . با نفس پليد جامه پاک چه سود
    . زهر است گناه و توبه، ترياک وي است
    . چون زهر به جان رسيد ترياک چه سود

    . روزي گه چراغ عمر خاموش شود
    . در بستر مرگ عقل مدهوش شود
    . با بي دردان مکن خدايا حشرم
    . ترسم که محبتم فراموش شود

    . روزي که جمال دلبرم ديده شود
    . از فرق سرم تا به قدم ديده شود
    . تا من به هزار ديده رويش نگرم
    . آري به دو ديده دوست کم ديده شود

    . گوشم چو حديث درد چشم تو شنيد
    . في الحال دلم خون شد و از ديده چکيد
    . چشم تو نکو شود به من چون نگري
    . تا کور شود هر آن که نتواند ديد

    . هر چند که ديده، روي خوب تو نديد
    . يک گل ز گلستان وصال تو نچيد
    . اما دل سودا زده در مدت عمر
    . جز وصف جمال تو نه گفت و نه شنيد

    . يا رب به کرم بر من درويش نگر
    . در من منگر در کرم خويش نگر
    . هر چند نيم لايق بخشايش تو
    . بر حال من خسته دل ريش نگر

    . لذات جهان چشيده باشي همه عمر
    . با يار خود آرميده باشي همه عمر
    . هم آخر عمر رحلتت بايد کرد
    . خوابي باشد که ديده باشي همه عمر

    . مجنون و پريشان توام دستم گير
    . سر گشته و حيران توام دستم گير
    . هر بي سر و پا چو دستگيري دارد
    . من بي سر و سامان توام دستم گير

    . اي فضل تو دستگير من، دستم گير
    . سير آمده ام ز خويشتن، دستم گير
    . تا چند کنم توبه و تا کي شکنم
    . اي توبه ده و توبه شکن، دستم گير

    . در هر سحري با تو همي گويم راز
    . بر درگه تو همي کنم عرض نياز
    . بي منت بندگانت اي بنده نواز
    . کار من بيچاره سر گشته بساز

    . اي جمله بي کسان عالم را کس
    . يک جو کرمت تمام عالم را بس
    . من بي کسم و تو بي کسان را ياري
    . يا رب تو به فرياد من بي کس رس

    . گر قرب خدا مي طلبي دلجو باش
    . وندر پس و پيش خلق نيکوگر باش
    .خواهي که چو صبح صادق القول شوي
    . خورشيد صفت با همه کس يک رو باش

    . شاهي طلبي برو گداي همه باش
    . بيگانه ز خويش و آشناي همه باش
    . خواهي که تو را چو تاج بر سر دارند
    . دست همه گير و خاک پاي همه باش

    . آتش به دو دست خويش بر خرمن خويش
    . چون خود زده ام چه نالم از دشمن خويش
    . کس دشمن من نيست منم دشمن خويش
    . اي واي من و دست من و دامن خويش

    . بر چهره ندارم ز مسلماني رنگ
    . بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ
    . آن رو سيه هم که باشد از بودن من
    . دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

    . هم در ره معرفت بسي تاخته ام
    . هم در صف عالمان سر انداخته ام
    . چون پرده ز پيش خويش برداشته ام
    . بشناخته ام که هيچ نشناخته ام

    . يا رب من اگر گناه بي حد کردم
    . دانم به يقين که بر تن خود کردم
    . از هر چه مخالف رضاي تو بود
    . برگشتم و توبه کردم و بد کردم

    . عيبم مکن اي خواجه اگر مي نوشم
    . در عاشقي و باده پرستي کوشم
    . تا هشيارم نشسته با اغيارم
    . چون بي هوشم به يار هم آغوشم

    . بي روي تو راي استقامت نکنم
    . کس را به هواي تو ملامت نکنم
    . در جستن وصل تو اقامت نکنم
    . از عشق تو توبه تا قيامت نکنم

    . يا رب تو چنان کن که پريشان نشوم
    . محتاج برادران و خويشان نشوم
    . بي منت خلق خود مرا روزي ده
    . تا از در تو بر در ايشان نشوم

    . جان است و زبان است زبان دشمن جان
    . گر جانت بکار است نگه دار زبان
    . شيرين سخني بگفت شاه صنمان
    . سر برگ درخت است، زبان باد خزان

    . رفتم به طبيب و گفتم از درد نهان
    . گفتا: از غير دوست بر بند زبان
    . گفتم که: غذا؟ گفت: همين خون جگر
    . گفتم: پرهيز؟ گفت: از هر دو جهان

    . يا رب تو ز خواب ناز بيدارش کن
    . وز مستي حسن خويش هشيارش کن
    . يا بي خبرش کن که نداند خود را
    . يا آنکه ز حال خود خبردارش کن

    . خواهي که کسي شوي ز هستي کم کن
    . نا خورده شراب وصل مستي کم کن
    . با زلف بتان دراز دستي کم کن
    . بت را چه گنه تو بت پرستي کم کن

    . در مدرسه گر چه دانش اندوز شوي
    . وز گرمي بحث مجلس افروز شوي
    . در مکتب عشق با همه دانايي
    . سر گشته چو طفلان نو آموز شوي

    . يا رب تو به فضل، مشکلم آسان کن
    . از فضل و کرم درد مرا درمان کن
    . بر من منگر که بي کس و بي هنرم
    . هر چيز که لايق تو باشد آن کن

    . اسرار ازل را نه تو داني و نه من
    . وين حرف معما نه تو خواني و نه من
    . هست از پس پرده گفتگوي من و تو
    . چون پرده در افتد نه تو ماني و نه من

    . اي گشته جهان تشنه پر آب از تو
    . اي رنگ گل و لاله خوش بو از تو
    . محتاج به کيمياي اکسير توايم
    . بيش از همه عقل گشته سيراب از تو

    . اي رونق کيش بت پرستان از تو
    . وي غارت دين صد مسلمان از تو
    . کفر از من و عشق از من و زنار از من
    . دل از تو و دين از تو و ايمان از تو

    . شبهاي دراز اي دريغا بي تو
    . تو خفته بناز اي دريغا بي تو
    . دوري و فراق اي دريغا بي تو
    . من در تک و تاز اي دريغا بي تو

    . درد دل من دواش مي داني تو
    . سوز دل من سزاش مي داني تو
    . من غرق گنه پرده عصيان در پيش
    . پنهان چه کنم که فاش مي داني تو

    . از بس که شکستم و ببستم توبه
    . فرياد همي کند ز دستم توبه
    . ديروز به توبه اي شکستم ساغر
    . و امروز به ساغري شکستم توبه

    . جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
    . بي ياد تو هر جا که نشستم توبه
    . در حضرت تو توبه شکستم صد بار
    . زين توبه که صد بار شکستم توبه

    . افسوس که عمر رفت بر بيهوده
    . هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
    . فرموده ي ناکرده پشيمانم کرد
    . افسوس ز کرده هاي نافرموده

    . دنيا طلبان ز حرص مستند همه
    . موسي کش و فرعون پرستند همه
    . هر عهد که با خداي بستند همه
    . از دوستي حرص شکستند همه

    . اي شاه ولايت دو عالم مددي
    . بر عجز و پريشاني حالم مددي
    . اي شير خدا زود به فريادم رس
    . جز حضرت تو پيش که نالم مددي

    . از کبر مدار هيچ در دل هوسي
    . کز کبر به جايي نرسيد است کسي
    . چون زلف بتان شکستگي عادت کن
    . تا صيد کني هزار دل در نفسي

    . تا نگذري از جمع به فردي نرسي
    . تا نگذري از خويش به مردي نرسي
    . تا در ره دوست بي سر و پا نشوي
    . بي درد بماني و به دردي نرسي

    . مزار دلي را که تو جانش باشي
    . معشوقه ي پيدا و نهانش باشي
    . زان مي ترسم که از دلا زاري تو
    . دل خون شود و تو در ميانش باشي

    . جسمم همه اشک گشت و چشمم بگريست
    . در عشق تو بي جسم همي بايد زيست
    . از من اثري نماند اين عشق ز چيست
    . چون من همه معشوق شدم عاشق کيست

    . دردي داريم و سينه ي برياني
    . عشقي داريم و ديده ي گرياني
    . عشقي و چه عشق، عشق عالم سوزي
    . دردي و چه درد، درد بي درماني

    . يا رب در خلق تکيه گاهم نکني
    . محتاج گدا و پادشاهم نکني
    . موي سيه هم سفيد کردي به کرم
    . با موي سفيد رو سياهم نکني

    . آن را که حلال زادگي عادت و خوست
    . عيب همه مردمان به چشمش نيکوست
    . معيوب همه عيب کسان مي نگرد
    . از کوزه همان برون تراود که در اوست

    . در درد شکي نيست که درماني هست
    . با عشق يقين است که جاناني هست
    . احوال جهان چو دم به دم ميگردد
    . شک نيست در اين حال که گرداني هست

    . سوفسطايي که از خرد بي خبر است
    . گويد عالم خيالي اندر گذر است
    . آري عالم همه خياليست ولي
    . پيوسته حقيقتي در او جلوه گر است

    . پاکي و منزهي و بي همتايي
    . کس را نرسد ملک بدين زيبايي
    . خلقان همه خفته اند و درها بسته
    . يا رب تو در لطف به ما بگشايي

    . از هستي خويش تا پشيمان نشوي
    . سر حلقه عارفان و مستان نشوي
    . تا در نظر خلق نگردي کافر
    . در مذهب عاشقان مسلمان نشوي
     
    • خوشم اومد خوشم اومد x 5