« دلتنگم!»

  • شروع کننده موضوع neda
  • تاریخ شروع
17/8/09
55
12
0
نوشهر
«دلتنگم. دلتنگ­تر از همیشه.
حتی دلتنگ تر از روزی که پرستوها از خانه­ی کوچک ما کوچ کردند و رفتند.
حتی دلتنگ­تر از روزی که زیر باران پاییزی قدم زدم و میان چشمان متعجب عابران، برگهای زرد و خسته را از زیر پاهای آنها جمع می­کردم.
حتی دلتنگ­تر از روزی که ماهی کوچکِ تنگِ بلورین، آخرین نفسهایش را هدیه­ی آب کرد و برای همیشه تن سردش را روی آب جا گذاشت.
دلتنگم و ابر چشمانم خیال باریدن دارد.
سر بر کدامین شانه نهم تا عقده­ی دل بگشایم؟
کاش آغوش خدا را داشتم.»
«ندا»
 
  • تشکر
واکنش‌ها: 2 کاربران
نوشتت پر از احساسه ولی جملاتی که استفاده کردی گیرا نیست جملاتت رو کوتاه تر کن
موفق باشی