Color
Background color
Background image
Border Color
Font Type
Font Size
  1. پتو یکی از آن چیزهاییست که قدرش را آنقدر که باید، نمیدانیم. شاید سربازها بهتر از من بدانند پتو چه گنج بزرگیست.
    پتو، وقت سرما خود خوشبختیست. پتو، وقت تنهایی آغوشست.

    ( درضمن؛ تاجر پتو هم نیستم! اما معتقدم گاهی باید خوشبختی های کوچک را به خودمان یادآوری کنیم. )

    اصلا چرا لیست دوست داشتنی هایی که با (پ) شروع میشوند اینقدر طولانیست؟
    مثلا پاندا، پیانو، پاستیل، پشمک، پرنده، پیتزا، پلی استیشن، پفک...
    M.Minoo, اقا مصطفی, س پ و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. بعضی روزها باتلاقند. هرچه دست و پا بزنی، بیشتر فرو میروی.
    بعضی بغض ها، کاکتوسند. توی گلویت که باشند، نه راه پس داری، نه راه پیش.
    بعضی آدمها، دیوار ترک دارند. چشم برهم زدنی آوار میشوند روی سرت.
    اما...
    بعضی بیراهه ها را باید بروی. راه را که گم کنی، خودت را پیدا میکنی.
    بعضی دردها، درمانند. بی آنکه بفهمی، زخمهای قبلی از یادت میروند.
    بعضی آدمها؛ انسانند... فقط بعضی از آدمها، انسانند.
    M A 30, Hossein Rezaei, Light و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. فرض کنید در عصر حجر زندگی میکنید؛ انسان نئاندرتال یا انسان کرومانیون هستید.
    نه! اصلا فرض کنید فیلی، ماموتی، چیزی هستید.
    حالا فرض کنید دندان درد گرفته اید.

    بله؛ دندانم درد میکند و ساعتی هزاربار میگویم بیچاره انسانهای اولیه! بیچاره فیل ها!
    Light, pe32_64 و امین پیشه ور از این پست تشکر کرده اند.
  4. گذشته ی ما؛ سالهای طولانی تحصیل بود. سالهای سیلی خوردن بی دلیل... سالهایی که کیفمان را میگشتند؛ جیبمان را و حتی زیر مقنعه هایمان را.
    میگشتند مبادا همراهمان چیزی غیر از کتاب و مداد باشد. میگشتند نکند موهایمان را زیر مقنعه ژل زده باشیم.
    زینت دخترهای آن سالها؛ چسب زخم بود که ناظم ها باز میکردند از همان چند انگشتی که دیدنش گناه نبود. باز میکردند ببینند زیرش زخمی هست یا نه!
    گذشته ی ما؛ آرزوی آینده بود. آرزوی دانشگاه. که وقتی رفتیم؛ حراست می آمد بالای سرمان. مرد گردن کلفت می آمد بالای سرمان که خیالش راحت باشد آنچه پنهانی رد و بدل میکنیم؛ لوازم بهداشتی است نه لوازم آرایش!
    آینده ی ما سراب بود. دکتر و مهندس شدیم در دورانی که به احمق ها میگفتند مهندس... به احمق تر ها میگفتند دکتر.
    اول مهر میشود. دیگر خبری از کیف و تغذیه نیست. بچه های خوابگاه دیگر از غذای سلف؛ توکسوپلاسموز نمیگیرند...
    اول مهر میشود و سالهای درازیست که زندگی نکرده ایم. آدمهایی هستیم بدون گذشته و بدون آینده که هنوز هم فوبیای اول مهر داریم.
    مثل بچه مدرسه ای ها...
    Farhood, Hossein Rezaei, F. METAL و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. تعصب؛ یکی از وحشتناک ترین سلاح های دنیاست
    اینکه فکر کنی حق داری برای اثبات، یا نشر عقیده ات؛ حق کسی را بگیری؛ به این خاطرست که تصور میکنی تو برتر از دیگرانی؛ بیشتر میدانی و بهتر قضاوت میکنی.
    اینکه فکر کنی چون روشی، سخنی یا مکتبی را درست میدانی؛ حق داری به این و آن تحمیلش کنی، مثل اینست که فکر کنی چون دست و پا داری؛ حق سیلی زدن و گریختن هم داری.
    مثل اینست که بگویی چون حق حرف زدن داری؛ حق ناسزا گفتن هم داری...

    کشتن؛ فقط ریختن خون نیست. کشتن؛ سلب حق حیات است.
    F. METAL, Light و pe32_64 از این پست تشکر کرده اند.
  6. انصاف نیست نا امید باشیم از گرفتن حقی که امیدی به باز پس گرفتنش نیست؛ در حالی که ورزشکاران ما، مربیان ما و پزشکانمان، حتی در سخت ترین شرایط هم نا امید نشده اند.
    انصاف نیست اگر مثل کرم خاکی؛ بعد از باران از لانه هایمان بیرون بریزیم و بعدش دوباره بخزیم زیر خاک، به انتظار باران بعدی.
    انصاف نیست در پایان روزی که طلایمان را خاکستر کرده اند؛ صدای اعتراضمان خاموش شود.
    انصاف نیست اگر کوتاه بیاییم و فراموش کنیم...

    4bk808f092efe4ccfa_800C450.jpg
    DANIEL ADHAMI, آرنیکا, F. METAL و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. دارم مراسم خداحافظی با یک لپ تاپ شانزده ساله را انجام میدهم. میگذارمش توی کیف؛ همراه دفترچه ی راهنما و باقی متعلقاتش. پیش خودم میگویم این فقط یک وسیله است که عمرش به سر آمده؛ اما ته دلم هنوز هم یک جوری است! میگویم پس آدمها چه؟ وقتی آدمها میروند؛ جمع کردن وسایلشان چقدر میتواند سخت باشد؟
    آرنیکا, Soheil Monfared, امین پیشه ور و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. لحظه هایی توی زندگی هست که سال ها طول میکشد تا بگذرند یا فراموش شوند.
    گاهی وقتها، از برج ایفل می افتیم و نمی میریم. گاهی هم با یک تلنگر از هم می پاشیم.
    درست ترین تصمیم را میگیریم و به درک واصل میشویم. بیراهه میرویم و به بهشت میرسیم.
    دروغ هایی میشنویم که حقیقت دارند. گاهی حقیقت، آن چیزی نیست که به نظر میرسد.

    آن وقت، هنوز هم فکر میکنیم زندگی حساب و کتاب دارد!؟
    Farhood, امین پیشه ور, سعید محبعلی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. نمیدانم این سوسک های لعنتی، چه خدمتی به بشریت کرده اند که عوضش بال نصیبشان شده؟!
    نیست که خیلی ظریف و دوست داشتنی بوده اند، پرواز هم میکنند که بیشتر از حضورشان فیض ببریم! منقرض هم نمیشوند بدقواره های بی ریخت!
    Soheil Monfared, F. METAL, امین پیشه ور و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. میرویم شکار قاصدکهایی که انگار در اعتصابند.
    آفتاب میخورد توی فرق سرمان، زغال میشویم، چیپس میخوریم و خیابان متر میکنیم.
    سعید محبعلی, اقا مصطفی, F. METAL و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  11. از قبرستان میرویم خانه ی خاله که دیگر آنجا نیست.
    مینشینم روی مبل و زل میزنم به شوهر خاله ام که شکل شبح سیاهی شده است. موبایلم را نگاه میکنم، بیشتر از نود پیام نخوانده دارم. بچه های دانشگاه توی گروه از بدبختی هایشان گفته اند، از احساس پوچی و بیکاری و مادرشوهر و غربت.
    گوشی را پرت میکنم توی کیفم و گوشم پر میشود از چرندیات مردی که چند وقتیست با زنش، توی خانه ی خاله ام کار میکند. زنش باردار و نزار، روی کاناپه ی پذیرایی پخش شده. مرد دارد به جان اهل خانه غر میزند که زنم آبرویم را جلوی اهل محل برده، کیسه ی خرید را گرفته دستش، آمده خانه، حالا مردم فکر میکنند من مرد بی غیرتی هستم! میگوید من زیادی به زنم میرسم، قدیمی ها میگفتند زن را باید روزی سه وعده کتک بزنی...
    ناخن هایم را کف دستم فرو میکنم... لبهایم را میجوم که حرفی نزنم. میروم مینشینم توی حیاط و مرد تا میتواند از نجابت و صبوری عزاداران سوء استفاده میکند. گربه ای از بالای دیوار می افتد کف حیاط و زوزه کشان دور میشود، انگار که دارد به زمین و زمان بد و بیراه میگوید.
    فکر میکنم چقدر مانده تا این خانه از هم بپاشد... دلم لک زده است برای یک ذره آرامش.
    آرنیکا, امین پیشه ور, F. METAL و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  12. بخشی از زندگی هم، مرگ آنهاییست که تو را از بدو تولدت می‌شناسند. کسانی را به خاک میسپاری که در کودکی خاک لباسهایت را گرفته اند وقتی زمین خورده ای...
    آرنیکا, bamdad1359, اقا مصطفی و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  13. یک عده ای هستند که اصولا تبحر خاصی در باور کردن دارند. برایشان پیام می آید که فلان محصول وارد شده را فلان گروه تروریستی، آلوده کرده، فوری ترس می افتد به جانشان که نکند مسموم شوم بمیرم؟ اصلا هم فکر نمیکنند کشور خودشان، صادر کننده ی آن محصولست ها!
    برایشان پیام می آید که برای استفاده از فلان ربات تلگرامی، که متعلق به فلان اپراتور تلفن همراهست، بیست هزار تومان شارژ رایگان میگیری. بروند جستجو کنند ببینند راست است یا نه؟؟؟! عمرا!! بعدش همان پیام را هم، میفرستند برای چند تا بدبخت دیگر!

    خوب عزیز من، آن ابزاری که توی جمجمه ات نصب شده، دکور نیست ها! استفاده کن تا فاسد نشده!
    امین پیشه ور, F. METAL, اقا مصطفی و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  14. فکرش را بکنید بعد از سالها بفهمید دوقلوهای افسانه ای، اصلا خواهر و برادر نبوده اند! آن دوتا مجسمه ی سنگی هم دایی و پدرشان نبوده اند، بلکه پدرهایشان بوده اند.

    The Twins of Destiny - Wikipedia, the free encyclopedia

    یعنی ما با آن نیرنگ های کوچک، بزرگ شدیم تا مثلا آدمهای بهتری بشویم؟
    Mr.punk, bamdad1359, F. METAL و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  15. تو سبز ترین سبزه ی عید هر سالی! خودت که میدانی چرا.
    F. METAL, امین پیشه ور, Hossein Rezaei و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.