PWP

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 190

از یک جایی به بعد، ترسهایت شروع میکنند به ریختن... یکی یکی، چندتا چندتا...
شبیه تکه ای چوب میشوی که روی آب شناور است، دست و پا نمیرند، اعتراض نمیکند، فقط نگاه میکند به اینکه سرنوشت، او را کجا میبرد.
آن وقت ها فکر میکردم چقدر شاعرانه است که گیاه ها از یک زمانی به بعد، دیگر احیا نمیشوند، زنده نمیمانند... هرچقدر هم تلاش کنید. گیاهتان به ته خط رسیده است، به نقطه ی پژمردگی دائم...
لعنتی! حالا میفهمم اصلا هم شاعرانه نبوده! فرقی نمیکند آدم باشی یا هر کوفت و زهر مار دیگری... بالاخره به آن نقطه میرسی. بعد هی به خودت نهیب میزنی که تو میتوانی برگردی، میتوانی... و پیش خودت فکر میکنی شاید گیاه ها هم، قبل از خشک شدن، از این حرف ها به خودشان بزنند!
Dr.Noise, آرنیکا, Light و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • Farhood
  • Farhood
  • sparrow
  • AminSHeykhi
  • sparrow
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.