گربه ها هم غر میزنند امروز!

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 210

از قبرستان میرویم خانه ی خاله که دیگر آنجا نیست.
مینشینم روی مبل و زل میزنم به شوهر خاله ام که شکل شبح سیاهی شده است. موبایلم را نگاه میکنم، بیشتر از نود پیام نخوانده دارم. بچه های دانشگاه توی گروه از بدبختی هایشان گفته اند، از احساس پوچی و بیکاری و مادرشوهر و غربت.
گوشی را پرت میکنم توی کیفم و گوشم پر میشود از چرندیات مردی که چند وقتیست با زنش، توی خانه ی خاله ام کار میکند. زنش باردار و نزار، روی کاناپه ی پذیرایی پخش شده. مرد دارد به جان اهل خانه غر میزند که زنم آبرویم را جلوی اهل محل برده، کیسه ی خرید را گرفته دستش، آمده خانه، حالا مردم فکر میکنند من مرد بی غیرتی هستم! میگوید من زیادی به زنم میرسم، قدیمی ها میگفتند زن را باید روزی سه وعده کتک بزنی...
ناخن هایم را کف دستم فرو میکنم... لبهایم را میجوم که حرفی نزنم. میروم مینشینم توی حیاط و مرد تا میتواند از نجابت و صبوری عزاداران سوء استفاده میکند. گربه ای از بالای دیوار می افتد کف حیاط و زوزه کشان دور میشود، انگار که دارد به زمین و زمان بد و بیراه میگوید.
فکر میکنم چقدر مانده تا این خانه از هم بپاشد... دلم لک زده است برای یک ذره آرامش.
آرنیکا, امین پیشه ور, F. METAL و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.