نابغه بوده ام و نمیدانستم!

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 172

گفتم: نمیدانم چرا هیچ چیزم شبیه نابغه ها نیست، به جز خواب دیدنم!
گفت: چطور؟
گفتم: شنیده ام نوابغ خواب های عجیب و غریب میبینند!
گفت: از خواب من عجیب تر است که وقتی سوار لامبورگینی بودم، غرق شدم؟
گفتم: تعریف میکنم، خودت قضاوت کن. خواب دیدم میخواهم لباس مهمانی بخرم، هرجا میرفتم، داشتند تعطیل میکردند بروند!
گفت: خوب؟

گفتم: یک خیاطی فکسنی توی یک مجتمع تجاری فوق مدرن پیدا کردم، سفارشم را قبول کرد. پارچه هم انتخاب کردم، وااای که چقدر قشنگ بود... قشنگ ترین آبی دنیا، نرم ترین و لطیف ترین پارچه ای که دیده بودم.
گفت: تا اینجا که خوب بود
ته دلم حس کردم باقی قضیه را نگویم بهترست اما گفتم: اندازه هایم را گرفت... گفت پنج سال دیگر بیا... گفتم بله؟ پنج سال؟ گفت من که خیاط نیستم، مهندسم! سالی یک دست لباس بیشتر نمیدوزم! گفتم تا آن موقع سایزم عوض شده! گفت نترس، محاسباتم دقیق است!

گفت: یک دکتر خوب سراغ دارم، دوتایی برویم سراغش؟
Dr.Noise, Farhad76, iwish_single و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.