مثل بچه مدرسه ای ها...

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 268

گذشته ی ما؛ سالهای طولانی تحصیل بود. سالهای سیلی خوردن بی دلیل... سالهایی که کیفمان را میگشتند؛ جیبمان را و حتی زیر مقنعه هایمان را.
میگشتند مبادا همراهمان چیزی غیر از کتاب و مداد باشد. میگشتند نکند موهایمان را زیر مقنعه ژل زده باشیم.
زینت دخترهای آن سالها؛ چسب زخم بود که ناظم ها باز میکردند از همان چند انگشتی که دیدنش گناه نبود. باز میکردند ببینند زیرش زخمی هست یا نه!
گذشته ی ما؛ آرزوی آینده بود. آرزوی دانشگاه. که وقتی رفتیم؛ حراست می آمد بالای سرمان. مرد گردن کلفت می آمد بالای سرمان که خیالش راحت باشد آنچه پنهانی رد و بدل میکنیم؛ لوازم بهداشتی است نه لوازم آرایش!
آینده ی ما سراب بود. دکتر و مهندس شدیم در دورانی که به احمق ها میگفتند مهندس... به احمق تر ها میگفتند دکتر.
اول مهر میشود. دیگر خبری از کیف و تغذیه نیست. بچه های خوابگاه دیگر از غذای سلف؛ توکسوپلاسموز نمیگیرند...
اول مهر میشود و سالهای درازیست که زندگی نکرده ایم. آدمهایی هستیم بدون گذشته و بدون آینده که هنوز هم فوبیای اول مهر داریم.
مثل بچه مدرسه ای ها...
Farhood, Hossein Rezaei, F. METAL و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.