طفلک آن قاصدک

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 183

کوله بار آرزوهای ما خیلی سنگین بود دختر!
یک موقع یادت می آورم آن روز را که باد می آمد... تو قاصدک را توی مشتم دیدی، کلی ذوق کردی و گفتی از کجا پیدایش کردی؟ گفتم بیا آرزو کن. آرزوهایمان را در گوشش گفتیم، هر چهار نفرمان.
بعد رهایش کردیم توی باد و قاصدک چرخی خورد، افتاد صاف جلوی پایمان! انگار به پایش وزنه ای بسته بودیم...
هی فوت کردیم، بال بال زدیم، رفت دومتر بالاتر افتاد و دیگر دستمان بهش نرسید.
گفتم وقتی باد شروع شود، قاصدکمان را میبرد، غصه نخور.
دروغ گفتم دختر! باد می آمد ولی... طوفان هم زورش به این همه آرزو نمیرسید...
h@midreza, Dr.Noise, AminSHeykhi و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • Farhood
  • sparrow
  • Farhood
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.