شیراز، ورودی 85

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 318

یکی از ما چادری بود، حالا شال سر میکند. یکی از ما عینک میزد، حالا عمل کرده، قطره میریزد توی چشمهایش. یکی آن وقت ها عقد بود، پسرش حالا هم سن سالهاییست که همدیگر را ندیده بودیم.

چهار- پنج سال زمان زیادیست برای تغییر کردن، برای اینکه فوق لیسانس بگیری و دنبال دکتری نروی... برای اینکه ازدواج کنی، بچه دار شوی، کسب و کاری راه بیندازی... برای اینکه پانزده کیلو لاغر شوی... برای اینکه موهایت سفید شود.

حالا... با اینکه آدمهای متفاوتی بودیم مثل تکه های لحاف چهل تکه... با اینکه تغییر کرده ایم، بیشتر از آنچه که میشود تصور کرد... با اینکه هرکدام رازهای خودمان را داریم، رازهایی که هرگز به هم نمیگوییم... با تمام اینها خیلی راحت دوباره کنار هم مینشینیم و چای میخوریم و میخندیم چون هنوز هم چیزی بین ما مشترک است. ما چهار سال توی یک کلاس نشسته ایم.


راستی آن فالگیر کذایی که یک عالمه پول به جیبش ریختید، هرچه سعی کرد نتوانست صفحۀ موبایل مرا نگاه کند! به جای تاریخ انقضاء هم میگفت: تاریخ تمدید!!!
Saeed Mohebali, M.Minoo, امین پیشه ور و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  • akhavan
  • sparrow
  • امین پیشه ور
  • Les_paul
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.