به من محبت کن...

منتشر شده توسط sparrow در بلاگ بلاگ های sparrow. بازدیدها: 211

یادش بخیر، دبیر فیزیکمان خانم ریز نقش و آرامی بود. درسش را میفهمیدیم، نمره هایمان درخشان بود. گاهی هم شیطنت میکردیم ولی خانم معلم هیچوقت سرمان داد نمیکشید، فقط دفتر حضور و غیاب را، که دست کم دو کیلو وزنش بود، از روی تریبون برمیداشت، ول میکرد کف کلاس! یک جوری که برق سه فاز از سرمان میپرید. بعدش ریز ریز میخندید و میگفت: سقوط آزاد بود!
جلسه ی آخر، یک تکه گچ برداشت، با آن دست خط ظریفش، روی تخته شعری نوشت که هنوز هم توی ذهنم هست:
به من محبت کن
که ابر رحمت اگر در کویر میبارید
به جای خار بیابان، بنفشه میرویید
و بوی پونه ی وحشی
به دشت برمیخاست.​
F. METAL, امین پیشه ور, ДŁi و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
برای ارسال نظر می بایست وارد سیستم شوید.