sparrow's Blog

sparrow
نمایش‌ها
110
واکنش‌ها
4
نظرها
8
سالهای سالست...باران که می بارد، گزارشگرها میکروفون ها را برمیدارند و می افتند توی خیابان؛ به گرفتن یقه ی ملت و پرسیدن اینکه: ( چه احساسی دارین؟؟ ) و البته هیچوقت کسی از خودشان نپرسیده که وقت پرسیدن این سوال بی هدف تکراری چه احساسی دارند!
sparrow
نمایش‌ها
147
واکنش‌ها
6
نظرها
11
نوشتن این پست، یک جور ادای دین است به یک سریال خوب. یک جور قدردانی است برای داستانی که هم تلخ بود و هم شیرین. برای گفتن اینکه خیلی از اتفاقات زندگی قابل توضیح یا توجیه نیستند. برای یادآوری هزار باره ی اینکه عشق میتواند در ترس، و سختی زاده شود، مرزها را پشت سر بگذارد و سال ها زنده بماند. این پست...
sparrow
نمایش‌ها
70
آن خانه سرانجام از هم پاشید. آن مرد بلند قامت را... آن مرد را که خانه اش اغلب تاریک بود، آن مرد سخت را که به کسی تکیه نمیکرد، آن مرد ارتشی را... امروز به خاک سپردند.
sparrow
نمایش‌ها
93
واکنش‌ها
5
ما آدمهای جنگیم؛ زاده شده در روزهای تاریک. بی آنکه افتخاری نصیبمان شود، از جنگی به جنگ دیگر فرستاده شده ایم. بی آنکه بنای یادبودی بر سنگ قبرمان باشد، دست از دنیا شسته ایم. زخمهایمان را نبسته، زخم دیگری خورده ایم. رخت سیاه عزا، پوست تنمان شده... آرزوهایمان هر روز کوچکتر شده اند و دردهایمان...
sparrow
نمایش‌ها
261
واکنش‌ها
5
نظرها
7
برای من، (بو) ماشه ی تفنگ خاطراتست. منظورم بوی عطر عشقم که از فلان کوچه رد شده یا مثلا (بوی موهات زیر بارون) نیست. دارم از بوهای واقعی حرف میزنم. همانها که هر روز احساسشان میکنیم. همانهایی که در هوای اطرافمان موج میزنند و یک مرتبه آدم را با خودشان میبرند به لحظه ای یا خاطره ای در دوردست ها...
sparrow
نمایش‌ها
110
واکنش‌ها
2
نشسته ام توی غرفه و سرما مثل طفلی شرور از پاهایم آویزانست. نشسته ام و آدمها مثل شکست خوردگان جنگ، از پیش چشمم رد میشوند. انگار در مسیر لشکری نشسته ام که همه چیزش را باخته و حالا دارد لنگان و ناامید، به سمت نیستی میرود. انگار دارم صحنه های آخر یک تراژدی را میبینم... شخصیت های اصلی مرده اند و...
sparrow
نمایش‌ها
424
واکنش‌ها
7
نظرها
2
ده ماهست که دارم میبینمشان. حداقل ماهی دو-سه بار. می آیند و کیسه های بزرگشان را پر از تبلیغات میکنند. عنوان نمایشگاه هم فرقی برایشان ندارد، تجهیزات ساختمانی باشد یا جهیزیه عروس. ساعت ها میان سالن ها راه میروند و آخر وقت، کوهی از کاغذ و پلاستیک جمع کرده اند. همگی بالای پنجاه شصت سال دارند...
sparrow
نمایش‌ها
506
واکنش‌ها
2
نظرها
4
خیزران بود! نوعی از بامبوها.
sparrow
نمایش‌ها
299
واکنش‌ها
5
نظرها
2
پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای تنها، در کشوری زندگی میکند که زبان مردمش را نمیداند. پارسال آن یکی را هم دیدم. او را که رفیق شفیق بود و هنوز همانی بود که می شناختم. پارسال برای بار سوم یا چهارم، از صفر شروع کردم. بعد از کشاورزی و موسیقی، بعد از ترانه سرودن و...
sparrow
نمایش‌ها
486
واکنش‌ها
2
نظرها
1
گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای کاری؟ مورد داشتیم به پیرزن گفته اند اگر همراهمان بیایی برایت انجیر میخریم!
sparrow
نمایش‌ها
571
واکنش‌ها
2
نظرها
4
به نظر شما آقایی که هنگام استفاده از دستگاه عابربانک، به شما یادآوری میکند کارتان (بنا بر ادعای ایشان) یک دقیقه بیشتر طول کشیده و سر آن یک دقیقه، دو دقیقه چانه میزند، دقیقا چه مشکلی دارد؟
sparrow
نمایش‌ها
474
واکنش‌ها
2
ناگهان با یک کلمه سوار ماشین زمان میشوی که تو را پرت میکند به گذشته. ده سال، پانزده سال یا نمیدانم چقدر... ایستاده ای روبروی پله ای و خبر نداری که برداشتن همان یک قدم، شبیه عوض شدن ریل قطارست توی فیلمهای وسترن. به جای اینکه آرام و بی سروصدا برسی به مقصدی معلوم، سر از مسیری در می آوری پر از حوادث...
sparrow
نمایش‌ها
588
واکنش‌ها
9
آن وقت ها موبایل و گروه تلگرامی نبود. هر خانه یک خط تلفن داشت که معمولا هم کلاسی ها با آن تماس نمیگرفتند. نمیدانم دلیلش خجالت بود یا چیز دیگر، ولی سه ماه تابستان از هم بی خبر بودیم. یازده بار، اول مهر را همانطور تجربه کرده بودیم. همانقدر هیجان انگیز؛ همانقدر یک دفعه ای! میرفتیم که برای بار آخر،...
sparrow
نمایش‌ها
562
واکنش‌ها
6
از مزایای مورچه بودن آنست که نسبت شما به خوراکی ها، شبیه نسبت آدمیزاد به کوهست!
sparrow
نمایش‌ها
841
واکنش‌ها
6
نظرها
7
در روز دختر، خوبست از خودمان بپرسیم دختر دقیقا چه جور موجودیست؟ دختر ها زن نیستند یا زن ها دختر نیستند؟ دختر، آن کودکی نیست که دارد یاد میگیرد تنها وظیفه اش زیبا بودن و آشپزی کردنست و باید رنگ صورتی را دوست داشته باشد؟ دختر، انسان بالغ مونثی نیست که ازدواج نکرده ولی هر روز به تمام زوایای زندگی...
sparrow
نمایش‌ها
677
واکنش‌ها
10
حتما گوشه ای کز کرده ای و اشک میریزی. از این به بعد، خیلی چیزها در زندگی تو تغییر خواهد کرد. من هم زل زده ام به در و دیوار؛ هی با خودم میگویم چطور قرارست تحمل کنی؟ دو عضو عزیز خانواده ات... صبور باش دختر...
sparrow
نمایش‌ها
739
واکنش‌ها
11
نظرها
1
غم، شبیه آدمها لباس میپوشد. گاهی غم را میبینم که وسط چهارراه ایستاده و گل میفروشد. من غم را دیده ام که رژ قرمز میزند و جواهراتش را به رخ این و آن میکشد... امروز، غم، دختر بچه ای بود که توی کوچه پرسه میزد و به دوستش میگفت: (خونه ی همسایه دعوا شده. کاش میپریدیم وسط دعواشون، ما رو هم میکشتن، خلاص...
sparrow
نمایش‌ها
785
واکنش‌ها
6
نظرها
4
مرنجان دلم را، که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست؛ مشکل نشیند.
sparrow
نمایش‌ها
817
واکنش‌ها
8
نظرها
2
مفتخرم به عرض برسانم، بنده موفق به کشف گونه ی جدیدی از رفیق شده ام. رفیق نایاب! موجودی است که تنها جهت رفع نیاز خویش به شما مراجعه کرده و در باقی موارد، به شکل مرموزی ناپدید میگردد!
sparrow
نمایش‌ها
743
واکنش‌ها
5
بروزرسانی
من برای تک تکشان سوگواری کردم. برای کنت آتوس شریف، رول عاشق پیشه و دارتن یان با آن عصای مارشالی اش. داستان سه تفنگدار، به جایی میرسد که گویا خود نویسنده، بر مرگ یکی از شخصیت های رمانش اشک میریزد. من هم آشکارا اشک ریختم. با اینکه به خاطر نمی آورم که مرگ پروتوس، چرا و چطور اتفاق افتاد. فقط میدانم...

Blog information

نویسنده
sparrow
نوشته‌ها
60
آخرین بروزرسانی

اشتراک‌گذاری این بلاگ