آخرین ارسال‌ها

وبلاگ نوشته‌های sparrow

  • باران که می بارد

    سالهای سالست...باران که می بارد، گزارشگرها میکروفون ها را برمیدارند و می افتند توی خیابان؛ به گرفتن یقه ی ملت و پرسیدن اینکه: ( چه احساسی دارین؟؟...
  • برای یک سریال خوب

    نوشتن این پست، یک جور ادای دین است به یک سریال خوب. یک جور قدردانی است برای داستانی که هم تلخ بود و هم شیرین. برای گفتن اینکه خیلی از اتفاقات...
  • آن مَردِ سخت

    آن خانه سرانجام از هم پاشید. آن مرد بلند قامت را... آن مرد را که خانه اش اغلب تاریک بود، آن مرد سخت را که به کسی تکیه نمیکرد، آن مرد ارتشی را...
  • زنده با امید

    ما آدمهای جنگیم؛ زاده شده در روزهای تاریک. بی آنکه افتخاری نصیبمان شود، از جنگی به جنگ دیگر فرستاده شده ایم. بی آنکه بنای یادبودی بر سنگ قبرمان...
  • خاطرات استشمامی

    برای من، (بو) ماشه ی تفنگ خاطراتست. منظورم بوی عطر عشقم که از فلان کوچه رد شده یا مثلا (بوی موهات زیر بارون) نیست. دارم از بوهای واقعی حرف میزنم...
  • در نوبت مرگ

    نشسته ام توی غرفه و سرما مثل طفلی شرور از پاهایم آویزانست. نشسته ام و آدمها مثل شکست خوردگان جنگ، از پیش چشمم رد میشوند. انگار در مسیر لشکری نشسته...
  • نمایشگاه گرد ها

    ده ماهست که دارم میبینمشان. حداقل ماهی دو-سه بار. می آیند و کیسه های بزرگشان را پر از تبلیغات میکنند. عنوان نمایشگاه هم فرقی برایشان ندارد،...
  • چیزهایی که نمی نویسم (5 )

    خیزران بود! نوعی از بامبوها.
  • پارسال

    پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای تنها، در کشوری زندگی میکند که زبان مردمش را نمیداند. پارسال آن یکی را هم...
  • انجیر؟!

    گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای کاری؟ مورد داشتیم به پیرزن گفته اند اگر همراهمان بیایی برایت انجیر میخریم!
  • باید این را بپرسم

    به نظر شما آقایی که هنگام استفاده از دستگاه عابربانک، به شما یادآوری میکند کارتان (بنا بر ادعای ایشان) یک دقیقه بیشتر طول کشیده و سر آن یک دقیقه،...
  • ماشین زمان

    ناگهان با یک کلمه سوار ماشین زمان میشوی که تو را پرت میکند به گذشته. ده سال، پانزده سال یا نمیدانم چقدر... ایستاده ای روبروی پله ای و خبر نداری که...
  • الی

    آن وقت ها موبایل و گروه تلگرامی نبود. هر خانه یک خط تلفن داشت که معمولا هم کلاسی ها با آن تماس نمیگرفتند. نمیدانم دلیلش خجالت بود یا چیز دیگر، ولی...
  • اندر فضایل مورچگی!

    از مزایای مورچه بودن آنست که نسبت شما به خوراکی ها، شبیه نسبت آدمیزاد به کوهست!
  • مناسبت های بی مناسبت

    در روز دختر، خوبست از خودمان بپرسیم دختر دقیقا چه جور موجودیست؟ دختر ها زن نیستند یا زن ها دختر نیستند؟ دختر، آن کودکی نیست که دارد یاد میگیرد...
  • طاقت بیار رفیق!

    حتما گوشه ای کز کرده ای و اشک میریزی. از این به بعد، خیلی چیزها در زندگی تو تغییر خواهد کرد. من هم زل زده ام به در و دیوار؛ هی با خودم میگویم چطور...
  • غم، در خیابان های شهر قدم میزند.

    غم، شبیه آدمها لباس میپوشد. گاهی غم را میبینم که وسط چهارراه ایستاده و گل میفروشد. من غم را دیده ام که رژ قرمز میزند و جواهراتش را به رخ این و آن...
  • چیزهایی که نمی نویسم (4 )

    مرنجان دلم را، که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست؛ مشکل نشیند.
بالا