پارسال

پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای تنها، در کشوری زندگی میکند که زبان مردمش را نمیداند.
پارسال آن یکی را هم دیدم. او را که رفیق شفیق بود و هنوز همانی بود که می شناختم.
پارسال برای بار سوم یا چهارم، از صفر شروع کردم. بعد از کشاورزی و موسیقی، بعد از ترانه سرودن و کارهای عجیب و غریب دیگر، تجربه ی جدیدی کسب کردم. تجربه ی رویارویی مستقیم با مردم.
آدمهای تازه ای به زندگی ام آمدند؛ آدمهایی که نگاهشان به عالم طور دیگری بود، اما کنار هم کار کردیم، خندیدیم و خاطره ساختیم.
دم عید که شد، آرزوهای پارسالم را گذاشتم توی جعبه، تا شاید بعدها سراغشان را بگیرم. شاید هم آینده بیاید و ثابت کند که صندوقچه ی آرزوهایم، جعبه ی پاندورا بوده؛ جعبه ی پاندورا...
امسال قرارست شکل زندگی ام کمی تغییر کند. مثلا شبیه او شوم، یا شبیه آن یکی.
آسان نیست ولی پیش به سوی آینده... پیش به سوی آینده.

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
398
نظرها
2
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در عمومی

  • شرم سیاسی!
    اشتباه نکنید، این تصاویری از افغانستان یا عراق نیست، که سربازهای...
  • چیزی برای خوردن
    - فقط 50 سنت میخوام - برای چی؟ - برای خریدن یه چیزی برای خوردن - چی...
  • ماه
    در یک طرف دنیا، مردمانی زندگی میکنند که از سطح ماه نمونه برداری کرده...
  • عدد
    - . . . پس به عبارتی میشود پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و...

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • به اندازه ی آزادی
    ورزشگاه یکصدهزار نفری آزادی، همیشه برای من واحد اندازه گیری آدم بوده...
  • مراحل بیکار شدن
    (ترتیب این مراحل بستگی به دلیل بیکاری دارد و ممکنست در آینده ویرایش...
  • پَرخوردگی
    احساس پرخوردگی چیست؟ حسی است که هنگام معاشرت با بعضی پرنده ها (مثلا...
  • باران که می بارد
    سالهای سالست...باران که می بارد، گزارشگرها میکروفون ها را برمیدارند و...
  • برای یک سریال خوب
    نوشتن این پست، یک جور ادای دین است به یک سریال خوب. یک جور قدردانی است...

اشتراک‌گذاری این مطلب