آخرین ارسال‌ها

نمایشگاه گرد ها

ده ماهست که دارم میبینمشان. حداقل ماهی دو-سه بار.
می آیند و کیسه های بزرگشان را پر از تبلیغات میکنند. عنوان نمایشگاه هم فرقی برایشان ندارد، تجهیزات ساختمانی باشد یا جهیزیه عروس.
ساعت ها میان سالن ها راه میروند و آخر وقت، کوهی از کاغذ و پلاستیک جمع کرده اند.
همگی بالای پنجاه شصت سال دارند. سالمندانی هستند کج خلق و عجیب.
گاهی می آیند سراغمان که کیسه هایشان را امانت بگذارند. یکبار اواسط زمستان پارسال، چندتا ازین کیسه ها را به اصرار پیرزنی برایش نگه داشتیم. صاحب کیسه نیامد و ما تعطیل کردیم و رفتیم. نمایشگاه بعدی آمد دعوا که چرا منتظرم نماندید و روز بعد باز با یک کیسه ی بزرگ پیدایش شد...
ده ماهست که زل میزنیم به رفتن و آمدنشان. ظاهرشان شبیه آدمهای معمولیست، لباسهای معمولی میپوشند و اغلب سواد خواندن و نوشتن دارند.
وقتی بلندگوی نمایشگاه برای بار دهم التماس میکند که (وقت بازدید تمام شده، لطفا سالن ها را ترک کنید) نمایشگاه گردها مثل شکارچی های ماهر، پوست می اندازند. ناگهان تبدیل میشوند به پیرزن و پیرمردهای خسته ی بیمار و نیازمند ترحم. بعد جوان های ورزیده را نشان میکنند که بارشان را برسانند جلوی در.
با خودم میگویم یک روز از رازشان سر در می آورم ولی بعد ترس می افتد به جانم که نکند ظاهر معمولی و رفتار خشن این آدمها من را به اشتباه انداخته باشد. نکند این حجم از کاغذ و پلاستیک، تبدیل به لقمه نانی شود برایشان...

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
190
نظرها
2
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در عمومی

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • چیزهایی که نمی نویسم (5 )
    خیزران بود! نوعی از بامبوها.
  • پارسال
    پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای...
  • انجیر؟!
    گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای...
  • باید این را بپرسم
    به نظر شما آقایی که هنگام استفاده از دستگاه عابربانک، به شما یادآوری...
  • ماشین زمان
    ناگهان با یک کلمه سوار ماشین زمان میشوی که تو را پرت میکند به گذشته. ده...

اشتراک‌گذاری این مطلب

بالا