من کی‌ام؟

این مطلب رو شاید اصلا نباید می‌نوشتم. شاید هم تو این سایت نباید می‌نوشتم. نمی‌دونم ولی هرچی هست دارم می‌نویسم و پشیمون نیستم. بالاخره که باید این مطلب رو جاهای مختلف می‌گفتم.
چه مطلبی؟ مطلب خاصی نیست. صرفا روحیه وبلاگنویسی من دوباره روشن شده. یه وبلاگی هم دارم که گهگداری توش فنی می‌نویسم. بهرحال، اگر کسی من رو بشناسه می‌دونه من آدم فنی هستم، نه هنزی. نه بازاری. این هم اصلا بد نیست. من یه جنبه ریز هنری دارم که گوشه‌ایش رو اینجا گذاشتم قبلتر. شاید دیگه حتی موسیقی هم آپلود نکنم.
بخاطر فیدبک شما هم نیست. یک بار روانشناسم گفت «وقتی برای کسی فایلی میفرستی انتظار نداشته باش همه ازت تعریف تمجید کنن». پس منم با همون ایده، ترجیح میدم با خیال راحتتر و با ذهن بازتری بازخوردهای دیگران نسبت به حرفام، موسیقیم، کارای فنیم و ... رو بشنوم و تحلیل کنم و پاسخ بدم.
اما داستان از کجا شروع شد؟
من فکر کنم حدود ۱۰ سالم بود که خانم تهمینه میلانی یه فیلمی ساختن به اسم آتش بس. داستان زندگی شخصی یک بازیگر بود که می‌رفت پیش یک مشاور خانواده. اون مشاور یه مراجع خاص داشت (که احتمالا برای فان‌تر شدن قضیه اونجا بود). مراجعی که در ظاهر مرد بود اما میخواست زن باشه. احمد مهرانفر هم نقشش رو بازی می‌کرد.
اون موقع من بچه بودم. یه بچه که ذهنش پر سوال شد. ضمن این که من خیلی هم ذهنم درگیر خودم شد که آیا من هم ممکنه روزی اونقدر دلم بخواد دختر باشم؟ با توجه به این که کلا رفتارهای من به سمت رفتارهای «دخترانه» (یا روانشناسانه بگم رفتارهای منتسب به دختران) بود علامت‌های سوالم رو بیشتر و بیشتر کرد. بخصوص این که در نزدیکی سن بلوغ هم بودم و نشانه‌های بلوغ به شدت دیر در من ظاهر شد (و حتی مثلا هنوز صدای من بیشتر شبیه یک زن با صدای کلفته، نه حتی یک مرد با صدای نازک).
در حدود ۱۴ سالگی من، فکر کنم خانواده حس کرد که لازمه من از چیزی بدونم که در جامعه هست. چیزی که احتمالا اگر باهاش برخورد کردم، نباید بترسم و باید عادی برخورد کنم. مادرم کارمند دانشگاه بوده و خب می‌گفت در دهه ۶۰، تعدادی از دانشجوهای «پسر»، رفتند و «دختر شدند» و برگشتند.
اون سال خیلی چیزها رو می‌دونستم. هم در کتاب علوم تجربی کلی در مورد بحث جنسیت نوشته شده بود، هم در خانواده و محافل مربوطه، خیلی راهنمایی می‌دادند. چرا که حس می‌کردند یک شخص ۱۴-۱۵ ساله نیاز به رسیدگی داره (و درست فکر می‌کردند).
همون روزی که مادرم این رو گفت، نشستم پای کامپیوتر. چند ساعتی بازی کردم، بعد وصل شدم به اینترنت. اون موقع ما هنوز دایال آپ داشتیم. ساعتی وصل شدم که برای «هشدار» دادن برای قطع اینترنت، به اتاقم نیان. در گوگل تایپ کردم «تغییر جنسیت» و به فرومها و وبلاگ‌هایی رسیدم که در مورد آدمهایی بود که حس می‌کردند با بدن اشتباه متولد شدند. افرادی که جراحی کرده بودند، افرادی که منتظر وقت جراحی بودند، افرادی که دوست داشتند بدون انجام جراحی با جنسیت خودشان شناخته بشن. شادی من رو فرا گرفت. فهمیدم که چنین چیزی در ایران هست! چقدر هم خوبه که هست!
اون سال خیلی تلاش داشتم یک جوری به خانواده بفهمونم مایل به چنین تغییری هستم. اما در یکی از این وبلاگها، شخصی نظری ارسال کرده بود مبنی بر این که این موضوع در نوجوانان تحت تاثیر جوه (و خب، الان که در ۲۰۲۰ هستیم این نظریه رد شده کاملا). من هم با خودم گفتم «نکنه جو این مدت باعث شده من فکر کنم دختر هستم؟»
گذشت. مدت طولانی نه این وبلاگها رو خوندم، نه با کسی در مورد این مساله صحبت کردم نه حتی در فیسبوک پیج‌هایی که مربوط به این اشخاص بود رو دنبال کردم. رسیدم به ۲۰ سالگی. در ۲۰ سالگی یک شکست عاطفی خوردم. اون شکست به من یک پیام رساند که «تو نمی‌تونی زن باشی، چون از یک دختر خوشت اومده بود».
برای درمان آسیب حاصل از شکست، تراپی شدم. بد ندیدم که به تراپیست در مورد این مسائل هم بگم. تراپیست من رو روشن کرد در مورد گرایش داشتن آدمها (که ترجیح میدم برای مصلحت فروم، در سایت مطرحش نکنم) و بعد از کلی تست و سوال و پاسخ مطمئنم کرد که نه، اون زن درون من قوی تره.
مدتی ازش وقت خواستم که خودم با خودم کنار بیام. دو سه سالی طول کشید. تا در نهایت، در مهر ماه ۹۷ همه چیز رو پذیرفتم. پذیرفتم که من یک زن هستم، محصور و محبوس در بدن منتسب به مردها.
همون سال ارجاعم داد به یک متخصص غدد و «هورمون درمانی جایگزین» رو برای من شروع کرد. دوستانی پیدا کردم که کمکم کردند با ترسم از حضور در اجتماع بعنوان یک زن، کنار بیام. دخترانی که انگار یک موجود تازه کشف کردند؛ یک زمین بازی برای چیدن تیپ های مورد علاقه خودشون. برای این که بهم بگن مانتو خریدن ترسی نداره. برای این که آرایشم کنند و مجبورم کنند در خیابان باهاشون قدم بزنم و نترسم.
این اواخر خیلی اذیت شدم، نه به خاطر این مساله (که البته این مساله درش دخیل بوده). آدمهای عجیبی برخوردم. ولی در نهایت الان حالم بهتره.
نیازی هم نیست خیلی چیزها رو توضیح بدم، خواهش میکنم هم نپرسید (مثل این که قبلتر از معافی نوشتم ولی چرا با این کیس نمیرم معافی بگیرم! ) چون مایل به پاسخگویی نیستم.
در نهایت، لازمه بگم که شما مختارید این متن رو باور نکنید یا هر واکنشی دلتون خواست بدید، من احتمالا مدت زیادی نیستم :)

اطلاعات کلی

نویسنده
projektnoire
نمایش‌ها
181
نظرها
4
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در عمومی

نوشته‌های بیشتر از projektnoire

اشتراک‌گذاری این مطلب