آخرین ارسال‌ها

ماشین زمان

ناگهان با یک کلمه سوار ماشین زمان میشوی که تو را پرت میکند به گذشته. ده سال، پانزده سال یا نمیدانم چقدر...
ایستاده ای روبروی پله ای و خبر نداری که برداشتن همان یک قدم، شبیه عوض شدن ریل قطارست توی فیلمهای وسترن. به جای اینکه آرام و بی سروصدا برسی به مقصدی معلوم، سر از مسیری در می آوری پر از حوادث عجیب، پر از سرخپوستهایی که سوار بر اسب، هلهله میکنند؛ سارقانی که میخواهند غنیمتی به چنگ بیاورند و البته فرسنگها از مقصدت دور خواهی شد.
بعد میفهمی آن موقع که با سرعت نور در حال حرکت به سمت ناکجا آباد بوده ای، نه ترسی داشته ای و نه اضطرابی... اصلا عین خیالت هم نبوده که تو تنها مسافر قطاری هستی به مقصدی نامعلوم.
یک کلمه، یک صدا، کافیست تا برگردی و بایستی روبروی همان پله. انگار که آن یک قدم را برداشته ای و سوار تایتانیک شده ای، افتاده ای توی اقیانوس یخ زده، دست و پا زده ای، بی جان شده ای و معجزه وار زنده مانده ای.
بعد، سالها بعد؛ با خودت فکر میکنی که اگر آن یک قدم را برنمیداشتم چه چیزهایی در آینده تغییر میکردند. حالا که میدانی مقصد قطار، جهنم نبوده است، حالا که میدانی قرار نبوده توی اقیانوس غرق شوی... فکر میکنی باز هم آن یک قدم را برمیداشتی؟

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
300
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • چیزهایی که نمی نویسم (5 )
    خیزران بود! نوعی از بامبوها.
  • پارسال
    پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای...
  • انجیر؟!
    گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای...
  • باید این را بپرسم
    به نظر شما آقایی که هنگام استفاده از دستگاه عابربانک، به شما یادآوری...
  • الی
    آن وقت ها موبایل و گروه تلگرامی نبود. هر خانه یک خط تلفن داشت که معمولا...

اشتراک‌گذاری این مطلب

بالا