آخرین ارسال‌ها

در نوبت مرگ

نشسته ام توی غرفه و سرما مثل طفلی شرور از پاهایم آویزانست. نشسته ام و آدمها مثل شکست خوردگان جنگ، از پیش چشمم رد میشوند. انگار در مسیر لشکری نشسته ام که همه چیزش را باخته و حالا دارد لنگان و ناامید، به سمت نیستی میرود.
انگار دارم صحنه های آخر یک تراژدی را میبینم... شخصیت های اصلی مرده اند و سیاهی لشکرها منتظرند تا پرده فرود بیاید.
نشسته ام پشت این پنجره های بزرگ و گاهی کسی برمیگردد، لحظه ای نگاهم میکند و بعد مثل اینکه چشمهایش به دیدن ارواح عادت کرده باشند؛ پلکی میزند و دور میشود.
انگار همگی ما پشت دروازه های گورستانی بزرگ در سکوت و انتظار، معلقیم. انتظاری بی پایان برای حادثه ی بعدی... برای اینکه شاید فردا مسافر پروازی باشیم که به مقصد نمیرسد؛ شاید امروز کسی را در اتوبوس مرگ از دست داده باشیم؛ شاید در زلزله ی دیروز بخشی از وجودمان مانده باشد زیر آوار غم...
هیچکدام دلیلی برای لبخند زدن نداریم.
هیچکدام اشکی برای ریختن نداریم...
فقط چشم به راهیم... چشم به راه نوبتمان.

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
57
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در عمومی

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • خاطرات استشمامی
    برای من، (بو) ماشه ی تفنگ خاطراتست. منظورم بوی عطر عشقم که از فلان کوچه...
  • نمایشگاه گرد ها
    ده ماهست که دارم میبینمشان. حداقل ماهی دو-سه بار. می آیند و کیسه های...
  • چیزهایی که نمی نویسم (5 )
    خیزران بود! نوعی از بامبوها.
  • پارسال
    پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای...
  • انجیر؟!
    گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای...

اشتراک‌گذاری این مطلب

بالا