در نوبت مرگ

نشسته ام توی غرفه و سرما مثل طفلی شرور از پاهایم آویزانست. نشسته ام و آدمها مثل شکست خوردگان جنگ، از پیش چشمم رد میشوند. انگار در مسیر لشکری نشسته ام که همه چیزش را باخته و حالا دارد لنگان و ناامید، به سمت نیستی میرود.
انگار دارم صحنه های آخر یک تراژدی را میبینم... شخصیت های اصلی مرده اند و سیاهی لشکرها منتظرند تا پرده فرود بیاید.
نشسته ام پشت این پنجره های بزرگ و گاهی کسی برمیگردد، لحظه ای نگاهم میکند و بعد مثل اینکه چشمهایش به دیدن ارواح عادت کرده باشند؛ پلکی میزند و دور میشود.
انگار همگی ما پشت دروازه های گورستانی بزرگ در سکوت و انتظار، معلقیم. انتظاری بی پایان برای حادثه ی بعدی... برای اینکه شاید فردا مسافر پروازی باشیم که به مقصد نمیرسد؛ شاید امروز کسی را در اتوبوس مرگ از دست داده باشیم؛ شاید در زلزله ی دیروز بخشی از وجودمان مانده باشد زیر آوار غم...
هیچکدام دلیلی برای لبخند زدن نداریم.
هیچکدام اشکی برای ریختن نداریم...
فقط چشم به راهیم... چشم به راه نوبتمان.

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
168
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در عمومی

  • شرم سیاسی!
    اشتباه نکنید، این تصاویری از افغانستان یا عراق نیست، که سربازهای...
  • چیزی برای خوردن
    - فقط 50 سنت میخوام - برای چی؟ - برای خریدن یه چیزی برای خوردن - چی...
  • ماه
    در یک طرف دنیا، مردمانی زندگی میکنند که از سطح ماه نمونه برداری کرده...
  • عدد
    - . . . پس به عبارتی میشود پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و...

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • به اندازه ی آزادی
    ورزشگاه یکصدهزار نفری آزادی، همیشه برای من واحد اندازه گیری آدم بوده...
  • مراحل بیکار شدن
    (ترتیب این مراحل بستگی به دلیل بیکاری دارد و ممکنست در آینده ویرایش...
  • پَرخوردگی
    احساس پرخوردگی چیست؟ حسی است که هنگام معاشرت با بعضی پرنده ها (مثلا...
  • باران که می بارد
    سالهای سالست...باران که می بارد، گزارشگرها میکروفون ها را برمیدارند و...
  • برای یک سریال خوب
    نوشتن این پست، یک جور ادای دین است به یک سریال خوب. یک جور قدردانی است...

اشتراک‌گذاری این مطلب