خوشحالم از اینکه جای من خالیست.

نزدیک به ظهر جمعه بود که یک ایمیل از یک دوست قدیمی دریافت کردم: ". . . همین الآن به اتفاق دوستان در حال خوردن آبگوشت هستیم، یادی از تو کردیم. جای تو خالیست. . ." هیچ تصویری ضمیمه ی ایمیل نبود. با این حال میتوانستم محیطِ دورهمی آنها را تصور کنم. نه تنها تصویر، بلکه صدا و حتی بوی حاکم بر محیط را نیز در ذهن خود میشنیدم. یک جمع 10 نفری که دور یک سفره ی پلاستیکیِ با نقش های گل محمدی چهارزانو زده اند و نوکِ پای همه ی آنها هم داخل سفره است. علی و حاج محمود در آشپزخانه مشغولند. علی از آشپزخانه فریاد میزند: "رضا بیا اینو بگیر." رضا هم میرود و تپّه ای از قطعات تکه تکه شده ی سنگک و بربری را از علی میگیرد و میآورد به اتفاق حسین با هم در سفره میچینند و حینِ چیدن نان ها، براحتی پای خود را روی سفره میگذارند تا دستشان برسد و تکه های نان را بطور مساوی روی سفره بگذارند. برای آوردن بشقاب، قاشق، گوشتکوب، سبزی، پیاز، ترشی، ماست، دوغ و هر آنچه که در راه بود، "غیرت"ِ ممّد هم به او اجازه ی نشستن نمیدهد و بلند میشود و به آنها میپیوندد تا نشان بدهد که "معرفت"مند است و "خاک پا"ی رفیق. برای نشان دادنِ شدّتِ "خاکِ پا" بودن، هر چهار نفرشان با صدای بلند حرف میزنند، یا به عبارتی داد میزنند: "کجایی علی؟ رضا سبزیها رو بُردی؟ حسین گوشتکوب کو پس؟ ممد اینو دراز کن بذا وسط . . ." هر هفت نفرِ نِشسته به دور سفره، با تلفن هایشان مشغول هستند. با ورود سینی بزرگِ آلومینیومی حاوی 12 کاسه محتوی آبِ نارنجی رنگ، همه ی تلفن ها به کناری میروند. آن آبهای نارنجی با یک سانتیمتر روغنِ شناور، و جزیره های کوچک سفیدِ معلق در آن، طیِ چند ثانیه میزبانِ تکه های کوچک سنگک میشوند. همه نشسته اند و منتظر خود حاج محمود هستند تا به اتفاق، ماراتونِ مقدسِ "خوردن" را آغاز کنند. استارتِ خوردن باید با حضور همه انجام یابد. موضوع مهم است. بالاخره حاج محمود بعنوان نفر آخر از آشپزخانه سرازیر میشود، با یک قابلمه ی بزرگ در زیر بغل، که ظاهراً سورپرایزی در داخل آن هست. محتوایِ کاسه ها خورده میشوند و دستهای چرب هم روی پیراهن ها مالیده میشوند و حاج محمود رو به علی: "علی پاشو دستمال کاغذی رو از رو کابینت وردار بیار". با شنیدنِ این جمله، رضا و ممّد هم نیم خیز میشوند برای آوردنِ دستمال کاغذی و همانطور که نیم خیز و با انتظار به حاج محمود خیره شده اند، حاج محمود میگوید: "بشینید، علی میاره خودش." علی با "یک عدد" جعبه ی دستمال کاغذیِ کوچک وارد میشود، پای راستش را داخل سفره میگذارد تا آنرا وسط بگذارد. حاج محمود بالاخره گوشتکوب بدست میشود تا سورپرایز را علنی کند. اما قبل از شروع، برای راحتیِ این کارِ خطیر، جورابهای خود را درآورده و هر دو را گلوله میکند و به گوشه ای پَرتاب میکند. در حالیکه همه به قابلمه خیره شده اند، حاج محمود به سبکِ فردین، انبوهی از انرژی را توسط گوشتکوب به دُنبه و سایر موجوداتِ نامعلومِ داخلِ قابلمه وارد میکند. با اتمام کارِ حاجی، لبخند بر لب همه شکوفه میزند و حاجی هم شروع میکند به لیسیدن انگشتان. حضورِ توده ی عظیمی از بوی دُنبه با ترکیبی از رایحه ی جوراب، یک فضای معنوی به اتمسفرِ رفاقتمندانه ی اتاق بخشیده است. با پایانِ مراسمِ "خوردن"، همه ی آن 12 نفر بطرف سفره شیرجه میزنند تا وسایل باقیمانده را به آشپزخانه ببرند. کمک به رفیق، از غیرتمندی است. برنامه ی بعد از ناهارِ دوستان، بی شک مکیدنِ لوله و دودی کردنِ فضای رفاقت خواهد بود. فدای هرچه رفیق.

َإ.png


تعجب کردم از اینکه دوستان در یک چنین جایی مرا یاد کرده اند. چون هر که مرا میشناسد، میداند که من هیچوقت اهل چنین محافلِ رفیقانه و معرفتمندانه ای نبوده ام. بعلاوه اینکه نه گوشت میخورم و نه آبش را. شاید هم تصور کردنده اند که در غربت، کششی به این دورهمی های وطنی در من ایجاد شده باشد. در جوابِ ایمیل، از او و سایر دوستان تشکر کردم. ولی ننوشتم که واژه ی "غربت" در آنجا بیشتر از اینجا برایم معنی داشت. و از این بابت، خوشحالم که برای همیشه جای من آنجا خالیست.

اطلاعات کلی

نویسنده
Farhood
نمایش‌ها
829
نظرها
18
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در General

نوشته‌های بیشتر از Farhood