آخرین ارسال‌ها

خداحافظ...

سوار بر اسب های چوبی میتاختیم .او شش ساله بود و لباس سپید بر تن
من پنج ساله بودم و سیاه پوش. او همیشه پیروز نبرد ها بود...
بنگ بنگ
به زمین می افتادم.شلیک می کرد و می مردم
صدای وحشتناک بنگ بنگ
عشقم....شلیک کرد و مردم...
بهار...
تابستان...
پاییز...
زمستان...
دنیا عوض شد
من بزرگ شده بودم
فکرش اما به سرم می زد
همیشه میخندید و میگفت: توی بازی ها تو میمردی
یعنی میکشتمت...
یادته؟
بنگ بنگ؟
یادته چطور روی زمین میمردی... ؟
اما
عشق رفت.نمیدانم چرا
حالا تا به امروز اشک رهایم نکرده
خداحافظ؟
نه
حتی خداحافظ هم نگفت
ای کاش دست اخر دروغی میگفت
اما...
بنگ بنگ
به زمین افتادم و
حالا مرده ام...
(عالیجنابان, فرانکی/تارنتینو((شاید))/بونو)
و البته
(فرشتگان, نانسی/چر)
و باقی برو بچه ها...
اقتباسی از یک ترانه...

اطلاعات کلی

نویسنده
mohammad rezaa
نمایش‌ها
697
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر در ادبی

  • کاملا شرح دار!
    شرح در متن!
  • دوستت دارم ها...
    اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دست های تو برفم اگه حرف های قشنگ...
  • بهشت
    حرامم باد اين بهشتی كه از خون و استخوان انسان است. من بهشت نمی خواهم...

نوشته‌های بیشتر از mohammad rezaa

  • مثل هنرمند ها بدزدید!
    اخیرا موزیک هایی شنیدم و شعر هایی خوندم که همه اون ها صرفا دزدی هایی...
  • کارِ تو!
    کار رفتن تا قله ها... بلندی ها... کار سقوط از اوجِ تو ،به زیر پا... کار...
  • جشنواره موسیقی جوان 2
    قبل از هر چیزی پیشاپیش سال 1396رو به همه دوستان و اعضای عزیز تبریک میگم...

اشتراک‌گذاری این مطلب

بالا