خاطرات استشمامی

برای من، (بو) ماشه ی تفنگ خاطراتست. منظورم بوی عطر عشقم که از فلان کوچه رد شده یا مثلا (بوی موهات زیر بارون) نیست.
دارم از بوهای واقعی حرف میزنم. همانها که هر روز احساسشان میکنیم. همانهایی که در هوای اطرافمان موج میزنند و یک مرتبه آدم را با خودشان میبرند به لحظه ای یا خاطره ای در دوردست ها...
دارم از بوی گچ خیس خورده ی ساختمان های مخروبه در مسیر مدرسه حرف میزنم. از بوی گازوئیل اتوبوسهای آن وقت ها. بوی آبنبات نوشابه ای، بوی پوست نارنگی های پف پفی زنگ های تفریح.
حالا چند روزیست که سر کوچه مان بوی بهار می آید. یک چیزی است که نمیشود توصیفش کرد ولی در ذهن من انگار ترکیبی از بوی آب جاری و چمن است با کمی عطر عود که نمیدانم از کجا می آید. شاید زاده ی تخیلاتم باشد اما برایم آنقدر واقعیست که حس میکنم بهار روبرویم ایستاده و منتظرست در را به رویش باز کنم. این روزها بوی بهار می آید.

پی نوشت: (لطفا بوی مزخرف سرویس های غیر بهداشتی عمومی را یادآوری نکنید)

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
272
نظرها
7
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • پَرخوردگی
    احساس پرخوردگی چیست؟ حسی است که هنگام معاشرت با بعضی پرنده ها (مثلا...
  • باران که می بارد
    سالهای سالست...باران که می بارد، گزارشگرها میکروفون ها را برمیدارند و...
  • برای یک سریال خوب
    نوشتن این پست، یک جور ادای دین است به یک سریال خوب. یک جور قدردانی است...
  • آن مَردِ سخت
    آن خانه سرانجام از هم پاشید. آن مرد بلند قامت را... آن مرد را که خانه...
  • زنده با امید
    ما آدمهای جنگیم؛ زاده شده در روزهای تاریک. بی آنکه افتخاری نصیبمان شود،...

اشتراک‌گذاری این مطلب