آخرین ارسال‌ها

خاطرات استشمامی

برای من، (بو) ماشه ی تفنگ خاطراتست. منظورم بوی عطر عشقم که از فلان کوچه رد شده یا مثلا (بوی موهات زیر بارون) نیست.
دارم از بوهای واقعی حرف میزنم. همانها که هر روز احساسشان میکنیم. همانهایی که در هوای اطرافمان موج میزنند و یک مرتبه آدم را با خودشان میبرند به لحظه ای یا خاطره ای در دوردست ها...
دارم از بوی گچ خیس خورده ی ساختمان های مخروبه در مسیر مدرسه حرف میزنم. از بوی گازوئیل اتوبوسهای آن وقت ها. بوی آبنبات نوشابه ای، بوی پوست نارنگی های پف پفی زنگ های تفریح.
حالا چند روزیست که سر کوچه مان بوی بهار می آید. یک چیزی است که نمیشود توصیفش کرد ولی در ذهن من انگار ترکیبی از بوی آب جاری و چمن است با کمی عطر عود که نمیدانم از کجا می آید. شاید زاده ی تخیلاتم باشد اما برایم آنقدر واقعیست که حس میکنم بهار روبرویم ایستاده و منتظرست در را به رویش باز کنم. این روزها بوی بهار می آید.

پی نوشت: (لطفا بوی مزخرف سرویس های غیر بهداشتی عمومی را یادآوری نکنید)

اطلاعات کلی

نویسنده
sparrow
نمایش‌ها
182
نظرها
7
آخرین بروزرسانی

نوشته‌های بیشتر از sparrow

  • در نوبت مرگ
    نشسته ام توی غرفه و سرما مثل طفلی شرور از پاهایم آویزانست. نشسته ام و...
  • نمایشگاه گرد ها
    ده ماهست که دارم میبینمشان. حداقل ماهی دو-سه بار. می آیند و کیسه های...
  • چیزهایی که نمی نویسم (5 )
    خیزران بود! نوعی از بامبوها.
  • پارسال
    پارسال او را دیدم. او را دیدم که شبیه من بود و فهمیدم شش ماهست تنهای...
  • انجیر؟!
    گفتم فکر نمیکردم بعد از سی سالگی باز هم توی خیابان متلک بشنوم. گفت کجای...

اشتراک‌گذاری این مطلب

بالا